تبليغاتX
جریان هدایت الهی
بررسی انطباقی کتاب جریان هدایت الهی، اثر ا.م.رام الله با قرآن و روایات
بنابر تصمیم مصوب مرکز حامیم ( مرکز حامیان ایلیا «میم») با توجه به شرایط جدید، تا اطلاع ثانوی، کلیه وبلاگها و سایتهایی که به نحوی در حمایت از معلم بزرگ ایلیا «میم» فعالیت دارند، به روز نخواهند شد مگر در موارد معلوم و هماهنگ.

برگرفته از سایت رسمی جمعیت آل یاسین http://yaassin.com

بر این اساس بنده هم فعلا وبلاگ را به روز نخواهم کرد.

با تشکر از همه کسانی که در این مدت همراه بودند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:28  توسط محمود  | 

از زمان پابليش كردن نوشته قبليم در نقد مطالب جناب شهروند تاكنون چند اتفاق وبلاگي مرتبط به حوزه مورد بحث من افتاده است كه به طور خلاصه عرض مي‌كنم:

اول اينكه بنده از نظرات برادر بزرگوار جناب آقاي گنجي نويسنده محترم وبلاگ نهضت انتظار خود را محروم مي‌بينم. هر چند اين دوست عزيز در ابتدا با توجه به اختلاف بنيادي موجود بين بنده و ايشان نسبت به ايلياي بزرگ، نسبت به اين ارتباط چندان خوشبين نبودند اما نهايتا قرار ما با هم اين شد كه مسير نقد تعاليم ايلياي بزرگوار را در مسير معقول و منطقي پيش ببريم و من فكر مي‌كنم كه به تعهد خودم وفادار بوده‌ام و البته تصورم هم اين است كه ايشان هر چه مي‌توانسته‌اند، دريغ نكرده‌اند. البته ممكن هم هست كثرت مشغله ايشان باعث شده باشد كه فرصت حضور در اينجا را نداشته باشند. در هر حال براي ايشان دعاي خير دارم، هرچند اگر بنده را لايق ندانند و حداقل اميدوارم به اين سوال بنده جواب دهند كه آيا هنوز هم از نظر ايشان متن شهروند «ارزشمند» محسوب مي شود يا خير.

دوم اينكه نمي‌دانم اين چه حس غريب و اشتياق عجيبي است كه تقريبا به طور دائم هر روز به وبلاگ برادر يا خواهر محترم دنورا سر مي‌زنم تا نقد ايشان بر نقد كتاب آفتاب و سايه‌هاي حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاي دكتر فعالي را بخوانم. ظاهرا به ايشان نيزكثرت مشغله اجازه پراختن به اين موضوع را نمي‌دهد اما خوب بنده هم خيلي مشتاقم ببينم توضيحات اين برادر يا خواهر گرامي درباره آنهمه خطاي فاحش در متن مورد اشاره چيست، چرا كه اين هم مي‌تواند دري از حقيقت را بگشايد.

سوم در كمال تعجب ديدم كه بنده خدايي (مجيد، نويسنده وبلاگ ياداشتهاي يك بلاگر) كامنتي عجيب را براي من گذاشته‌اند در نقد كه نمي‌شود گفت نوعي مشاجره همراه با كم لطفي كه نه سنخيتي با مطالب من دارد و نه سنخيتي با شخصيت نويسنده آن، آنگونه كه از محتواي وبلاگشان بر‌مي‌آيد. متحير بودم كه چطور چنين چيزي ممكن است لذا در جوابشان با شك و ترديد عرض كردم كه چنين كامنتي با نام شما براي من گذاشته شده، اگر واقعا نظر خودتان است خوب لااقل يك بار متون بنده را بخوانيد و بعد اظهار نظر كنيد و اگر هم كس ديگري به نام شما دارد تخريب مي كند خوب در جريان باشيد كه چنين چيزي رخ داده است. و اين جواب ايشان به بنده است:

سلام///////////اون بنده ی خدا کسی نبود/////////خودم بودم////////اما اون کامنت رو برای وبلاگ شما ننوشته بودم////////////کامنت من در پاسخ به کامنت تندی بود که به اسم طرفداران ایلیا برام گذاشته بودند و متنش به قراره زیره :

آقا مجيد در اينجا كامنتي مربوط به يكي از دوستداران ايليا با محتواي مربوط به سالگرد دستگيري استاد را آورده‌اند و ادامه داده‌اند:

و من اون کامنت رو در پاسخ این دوستان و در وبلاگ خودشون نوشتم//////////اما ظاهرا کسی شیطنت کرده و اون پاسخ منو در وبلاگ شما هم کپی کرده که کار خوبی نبوده//////////معتقدم با هر کسی باید بر مبنای شخصیت و ادب خودش صحبت کرد و جنس کامنت من برای پاسخ دادن به مطالب وبلاگ شما نبود و اون کار دیگری است که اگر خواستید انجام خواهم داد//////////////////اگر جسارتی شد عذر میخواهم////////////////

و البته بعدا متوجه شدم كه آن كامنت آتشين اول در خيلي از وبلاگها كپي پيست شده است.

و در نهايت باز هم بايد از همه كساني كه ابراز لطف كردند تشكر كنم.

...

انتقادي به من شده كه چرا اينقدر وقت براي شهروند مي گذاري، حتي دوستي فرمودند كه صداي بحث بيهوده شما را شنيدم ... و منظورشان مباحثاتي با اين سبك است كه از نظر ايشان بيهوده مي نمايد. يك ايده هم مطرح است كه حالا كه معلوم شد استدلال شهروند در بنياد مخدوش است ديگر لازم به ادامه دادن نقد آن نيست. به طور خلاصه عرض مي‌كنم كه از نظر بنده متن شهروند محصول يك جريان است با شاخصهاي رفتاري كه مدام در حال تكرار شدن است. نگاه من به آن جريان است و نه يك بشر با شخصيت مجازي شهروند كه از نظر قواعد حاكم بر دنياي مجازي، موجودي مشكوك بوده كه الآن هم متاسفانه در دنياي مجازي در قيد حيات نيستند. وقتي با اين نگاه به موضوع مي نگرم چهار يا پنج دليل روشن براي تداوم اين كار پيدا مي كنم و انكار هم نمي كنم كه شايد هم يك مقدار خودخواهي بنده دليل اين موضوع باشد چرا كه نقد مطلب شهروند برايم تبديل به محملي براي دوست داشتن هر چه بيشتر ايلياي مهربان شده است، چيزي كه كمي عجيب مي‌نمايد. بدگويي‌ها و تهمت پراكني‌ها اداره اديان و فرق وزارت اطلاعات عملا دارد عكس خودش عمل مي‌كند و باعث شده كه علاوه بر قلبمان، او را با ذهنمان هم بيشتر دوست بداريم. بنابراين و البته بنا بر برخي دلايل ديگر نمي‌توانم تداوم اين كار را بيهوده بدانم.

و از طرف ديگر تا زماني كه ضرورتي بالاتر پيش نيامده ترجيح مي دهم كاري را كه شروع كرده‌ام تمام كنم.

...

اين هم از عجايب متن شهروند است كه هنوز مي توان از دل «مغايرت اول» ايشان تناقض منطقي بيرون كشيد. و اگر نگراني بنده از ابتر ماندن نقد مابقي مطالب ايشان كه به شكل حيرت آوري سرشار از تقابلات و نتاقضات با مراجع محكم ديني و اسلامي است، نبود باز هم يك پست ديگر به همين «مغايرت اول» مورد ادعاي ايشان اختصاص مي‌دادم. اما اجمالا مي‌خواهم توجه شما را به دو نكته ديگر در اين خصوص جلب كنم:

اول: آيه 55 سوره اسرا كه مي فرمايد:

وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً

و پروردگار تو به آنچه در آسمانها و زمين است آگاه‏تر است. بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر برترى نهاديم و به داود زبور را داديم.

كه بار ديگر به صراحت در تناقض با ادعاي جناب شهروند در باره تمام اديان الهي و تعاليم آسماني است (كه توضيح مفصل آن را مي توانيد در اينجا بخوانيد)

دوم: توجه به فرآيند استنتاج شهروند از يك سري شواهد با يك سري مفروضات تا نتيجه‌گيري. فرض را بگيريم كه مفروضات شهروند همگي حق مطلق هستند، يعني در هيچ يك از تعاليم الهي موضوع مقايسه بين پيامبران نيامده باشد و فرض را بگيريم حديث مورد اشاره شهروند صحيح باشد و توضيح آن هم همان باشد كه ايشان تشريح كرده‌اند و باز هم فرض بگيريم يك جمله منقطع از يك سخنراني احتمالا يكي دو ساعته بتواند شاهد ما باشد و فرض بگيريم كه ايلياي عزيز دقيقا فقط همين يك جمله را گفته‌اند و باز هم به عنوان يك مفروض ديگر، فرض بگيريم كه ايلياي عزيز و بزرگوار (پناه بر خدا) آنطور كه شهروند فرض مي‌كند پيچيده‌ترين نقشه‌ها را در زمان بيان اين جمله خاص در نظر داشته است. در اين شرايط توجه به حلقه هاي تحليلي شهروند و نحوه نتيجه‌گيري مطلق ايشان مبني بر اينكه اين كار ايليا «هيچ توجيهي ندارد» غير از اين كه ايليا مي‌خواسته القا كند كه «من از مسيح بزرگترم» با عرض معذرت صميمانه از جناب شهروند يك مقداري خنده‌دار است (شرمنده جناب شهروند اما واقعا در اين لحظه در حال خنديدن هستم) ضرورتي ندارد والا بنده مي‌توانم با همين مفروضات و شواهد و با همين حلقه‌هاي تحليلي انبوهي از استنتاج‌هاي منطقي و نتيجه‌گيري معقول و تحليل‌هايي غير از تحليل شهروند ارائه كنم كه آن عبارت «هيچ توجيهي ندارد» جناب شهروند را كاملا بي اعتبار كند و اگر جناب شهروند بتوانند خودشان را براي لحظه‌اي با هويت مشخص در عالم اينترنت به بنده نشان دهند و مسئوليت نوشتن اين متن را بپذيرند و اين ادعاي بنده را زير سوال ببرند، خوب ادعايي قابل اثبات است.

و باز هم يك مطلب ديگر كه ظاهرا براي برخي باعث سوء تفاهم شده اينكه، من در اين وبلاگ بر اساس احساسات قلبيم نسبت به استاد بزرگوار صحبت نمي‌كنم كه اگر قرار باشد بر آن اساس صحبت كنم موضوع چيز ديگري مي‌شود. حتي احساس منفي خود را هم نسبت به كساني كه معلوم نيست برچه مبنايي فقط توهين مي‌كنند و اتهام مي‌بندند، كنار گذاشته‌ام. بنده در اين وبلاگ با ذهنم حضور دارم و سعي مي كنم ذهنم را در قالب يك محقق نگاه‌ دارم چرا كه وقتي ابهامي در حوزه ذهن مطرح شد، پاسخ آن هم بايد در حوزه ذهن باشد.

بعد از اين مقدمه نسبتا طولاني، فكر مي‌كنم كه بهتر است به بررسي مغايرت دوم مورد ادعاي شهروند بپردازم.

...

جناب شهروند در قسمتهاي ابتدايي متنشان دربيان تعاليم به زعم ايشان انحرافي ايلياي بزرگ آورده‌اند:

در جايي صراحتا" عنوان كرده اند:" تسليم و خدمتگذار بودن" يعني: كور شويد كر شويد لال شويد...

و در ادامه در قسمت مربوط به مغايرت‌هاي مورد ادعاي ايشان اين موضوع را به صورت زير ادامه داده‌اند:

مغايرت دوم: روحانيت معكوس
اگرقبول كنيم كه آقاي ايليا در تعليمشان مبني بر كور و كر و لال شدن نظرشان به خداوند بوده نه شخص خودشان، بازهم چنين تعليمي با نص صريح كلام الله منافات دارد.
كورشدن: خداوند و فرستادگانش هميشه انسانها را دعوت به ديدن آيات و مشاهده شكوه و جلال الهي كرده اند "افلا تبصرون" عبارتي است كه بارها در قرآن تكرار شده و معنايش درست عكس دعوت به كوري است.

كرشدن: گوش شنوا داشتن چيزي است كه خدا و پيامبران هميشه از ما خواسته اند. "افلا تسمعون" نداي دعوت خداست در قرآن و معنايش دقيقا ضد دعوت به كر شدن در پيشگاه خداونديست .

لال شدن: "اذكروني" يعني ذكر مرا بگوييد. "ادعوني" يعني بخوانيد مرا . "اشكروا لي" يعني شكر بگوييد مرا.

كور بودن و كر بودن و لال بودن در پيشگاه الهي تعليم هيچ يك از پيامبران نبوده است كه اگر بود نه محمد(ص) در شب معراج خدا را مي ديد نه ابراهيم(ع) فرمان شكستن بتها را مي شنيد و نه موسي(ع) در صحراي سينا موسي كليم الله مي شد.

هر چند جناب شهروند با شيوه نقل قول‌كردن هاي مطلقا خطاي خود از قرآن و حضرت رسول، كه مدعي دفاع از آنان هستند، اعتبار خود را در نقل قول كردن از كسي كه ادعاي انتقاد كردن از او را دارد را به طور كلي زير سوال برده‌اند (اينجا و اينجا را بخوانيد) ولي بنده مي خواهم سابقه ذهني خود از ايشان را ناديده بگيرم و دوباره از صفر شروع كنم.

جناب شهروند به رسم شيوه تحليل‌گري خطي خود براي بيان آن جمله خاص، دو احتمال را مترتب دانسته‌اند، يعني اينكه منظور ايلياي محبوب اين بوده كه در مقابل من كور شويد و يا در مقابل خداوند كور و لال و ... شويد. اما به فرض صحيح بودن همه مفروضات جناب شهروند، احتمال سومي هم مطرح است... عبارات زیر را بخوانید:

حضرت آيت الله جوادي آملي (مد ظله) در «جايي صراحتا عنوان كرده‌اند»: نديدن هنر است ...

رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران حضرت امام خميني (ره) در «جايي صراحتا عنوان كرده‌اند» كه در مراتب بالاي مدارج معنوي سالك ... كور و كر و لال شود ...

...

به نظرم آمد كه زشتي اين سبك نقل قول كردن جناب شهروند را به همان سبك خودش برايشان روشن كنم. واقعيت امر آنست كه استاد العرفا حضرت آيت الله جوادي آملي(مد ظله) و پير طريقت اسلام ناب محمدي حضرت امام خميني (ره) سخنشان چيز ديگري غير از آنست كه در بالا به نظر مي‌آيد.

حضرت آيت الله جوادي آملي (مد ظله) در مقدمه‌اي كه بر  كتاب سرالصلاة حضرت امام خميني(ره) نگاشته‌اند آورده‌اند:

«سرّ نماز» در خرق همه حجابهاى ظلمانى و نورى است. و معناى «خرق»  نديدن است، نه نبودن. و خرق نهايى عبارت از خود را نديدن است، نه نابود شدن، چون نابودى كمال نيست بلكه نديدن هنر است. سالك كه به مقام فناء تام راه يافت، چيزى جز خدا نبيند - نه خود را و نه غير را و نه نديدن غير را و نه ديدن حق را.

در اين حال تمام حجابها خرق شد مگر حجاب خدا ديدن كه اين قابل خرق نيست،

                                                                                                                              سر الصلاة جلد يك، صفحات 17 و 18

و همچنين حضرت امام خميني (ره) در كتاب چهل حديث آورده‌اند:

و پس از آنكه انسان سالك قدم بر فرق انيّت و انانيّت خود گذاشت و از اين بيت خارج شد و در طلب مقصد اصلى و خداجويى منازل و مراحل تعينات را سير كرد و قدم بر فرق هر يك گذاشت و حجب ظلمانيه و نورانيه را خرق نمود و دل از همه موجودات و كائنات بركند و بتها را از كعبه دل به يد ولايت مآبى فرو ريخت و كواكب و اقمار و شموس از افق قلبش افول كردند و وجهه دلش يك رو و يك جهت بى‏كدورت تعلق به غير، الهى شد و حال قلبش‏ وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّمواتِ وَ الأرْضَ 6: 79 شد و فانى در اسماء و ذات و افعال گرديد، پس در اين حال از خود بى‏خود شود و محو كلى برايش حاصل شود و صعق مطلق رخ دهد، پس حق در وجود او كارگر شود و به سمع حق بشنود و به بصر حق ببيند و به يد قدرت حق بطش كند و به لسان حق نطق كند، و به حق ببيند و جز حق نبيند، و به حق نطق كند و جز حق نطق نكند، از غير حق كور و كر و لال شود و چشمش و گوشش جز به حق باز نشود. و اين مقام حاصل نشود مگر با جذبه الهيه و جذوه نار عشق كه بدين جذوه عشقيه لازال متقرّب به حق شود، و به آن جذبه ربوبيه، كه عقيب حبّ ذاتى است، از او دستگيرى شود كه در اين وادى حيرت نلغزد و به «شطح» و جز آن، كه از بقاياى انانيّت است، گرفتار نيايد.

                                                                                                                                   شرح چهل حديث، صفحه 591

واقعيت امر آنست كه قصد داشتم متن مفصلي در نقل بيانات بزرگان عرفان و عدم توجه جناب شهروند به آنها آماده كنم، اينكه چطور مفسرين در تفسير آيات 76 تا 79 سوره انعام:

فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلينَ (76)

فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِني‏ رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ (77)

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَري‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (78)

إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ (79)

و معناي ديدن كوكب و قمر و شمس توسط حضرت ابراهيم (ع) و نهايتا روي گرداندن ايشان از آنها به سوي كسي كه فاطر سموات و ارض است و در تفسير «متاع الغرور» بودن دنيا، در تفسير «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّه» در آيت الكرسي در بيان معناي «غفلت» و در بيان معناي توجه به مسجدالحرام هنگام نماز و تفسير آيه « فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ» و در بیان معنای «زینت داده شدن حیات این دنیا» که به کرات و به طرق مختلف در قرآن امده است و حقيقتا بسياري تعابير ديگر قرآني اين تعليم عرفاني را استخراج مي‌كنند. اما به نظرم آمد كه اين موضوع، هر چند بسيار عميق و پرمحتواست، اما در مسير مطالب اين وبلاگ قرار ندارد، لذا از آوردن آن مطالب منصرف شدم، اما خدا را شكر مي‌گويم، چرا كه اين تحقيق براي بنده پر از بركت بود.

...

خوشبختانه نمي‌دانم از سر اتفاق و يا شايد از صداقت و يا به هر دليل ديگر، جناب شهروند با آوردن سه نقطه در انتهاي اين نقل قول، معترفند كه جمله ادامه داشته است. برخلاف ايشان كه بلافاصله پس از سه نقطه شروع به برون ريزي ذهنيات خود كرده‌اند، به عنوان يك محقق به دنبال پاسخ اين سوال رفتم كه اگر به فرض ايلياي بزرگ هم چنين جمله‌اي گفته باشند، چه منظوري داشته‌اند؟ چرا كه واضح است كه جمله به صورت كامل نقل نشده است.

لذا به عنوان يك سند مكتوب از تعاليم ايلياي عزيز، به مطالعه كتاب جريان هدايت الهي پرداختم و متحير شدم از اين تعدد غير عادي تاكيد بر ديدن، شنيدن و به طور كلي بيداري، كه از مقدمه كتاب شروع مي‌شود و در تمام كتاب جاري است (گزیده ای از کتاب جریان هدایت الهی را می توانید در اینجا ببینید):

در صفحه «نه»، مقدمه كتاب مرحوم فرشاد مرادي كه خداوند ايشان را رحمت نمايد، آورده‌اند:

او پيروان خود را به ديدن و شنيدن دعوت مي‌كند و اين را عامل بيداري مي‌داند ...

در تمثيل شاه خفته كه بر بنياد نياز انسان بر بيدار شدن از خواب غفلت قرار دارد مي‌خوانيم:

... براي بيدار شدن بايد چشمها باز شوند تا بتوانيم ببينيم. گوشها نيز شنوا شوند تا بتوانيم بشنويم. بايد ذهنمان هوشيار شود و از ناهوشياري بيرون بياييم ... بايد بيدار شويم ...

در تمثيل كودك مادر و در توضيح علت العلل همه دردهاي انسان كه همانا دوري از مادر حقيقي خود است مي خوانيم:

اين چشمها ديگر از ديدن مادر محروم بودند پس بيمار شدند و به درستي نمي‌ديدند. گوش‌ها ديگر صداي مادر را نمي‌شنيدند، پس توان درست شنيدن را از دست دادند ...

در انتهاي همين تمثيل در بيان توصيه روح خدا براي شفاي اين كودك بيمار مي‌خوانيم:

«هر چه بيشتر به او توجه كني، نزديك‌تر شده اي...»

و چه تشابه عميقي دارد اين قسمت تمثيل كودك مادر با آيه 30 سوره روم، كه آن هم نسخه روح خدا براي نجات انسانهاست، كساني كه از فطرت خدايي خود - در تمثيل مورد اشاره، كودك بودن براي مادر - دور مانده‌اند:

فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ

پس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت خدا است فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونگى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمى‏دانند

در تمثيل زندان نفس مي‌خوانيم:

در چنين وضعيتي گمان مي‌كنيم كه دنياي واقعي، همين فضاي تاريك، مسموم و محقر درون زندان است. دنياي زيبا و نامحدود و روشن بيرون خانه را چون نمي‌بينيم، تكذيب مي‌كنيم.

و از همه جالب‌تر تمثيل مجذوب خورشيد كه دقيقا در توضيح همين موضوع است (كه البته بهتر است خوانندگان تمثيل را به صورت كامل مطالعه نمايند):

در روز روشن، در آسمان صاف و آفتابي، به دنبال خورشيد مي‌گرديم. خورشيد در مقابل ماست. او ما را احاطه كرده. به او مي نگريم اما توهمات، قضاوتها، تصورات و برداشتهايمان مانع از آن مي‌شود كه به اين راحتي و آساني به حقيقت دست يابيم ...به خورشيد خيره شويد. اگر واقعا به خورشيد خيره شويد، كور مي‌شويد. اما اين كوري ناشي از قدرت نور است نه از جهل و تاريكي. اين نابينايي عاشق است، نه كوري ناداني و تنفر ... فراموش نكنيد آن نابينايي كه از نور و از عشق ناشي مي‌شود، خود به روشن بيني، به شهود حقيقت و به كشف اسرار منجر مي شود. پس اين عاشق نابينا، چشمش به باطن خورشيد، به خورشيد درون گشوده مي‌شود ...

كه سالها قبل از اتهامات شهروند و امثال ايشان به صراحت و در قالب يك تمثيل ساده، روشن كرده‌اند كه نسبت به چه چيزي كور شويم و نسبت به چه چيزي بينا ...

فهرست بلند بالايي از اين تعبيرات موجود در كتاب جريان و به طور خاص بخش «صداي او» مي‌توان تهيه كرد كه همگي بر يك چيز صراحت دارند: بيداري انسان، ديدن و شنيدن و به شكل ويژه، خواندن خداوند٬ که به طور متوسط در هر دو یا سه صفحه به صورت صریح و مستقیم و گاه چند بار در یک صفحه بر آن تاکید می شود و می توان گفت حتی یک مقدار به نظر بیش از اندازه به نظر می آید ...

...

جناب شهروند، يك جمله ناقص را مبناي قضاوت قرار داده‌اند و بر اساس آن دو احتمال را مطرح كرده‌اند و نهايتا هم مجددا نتيجه گيري قاطعانه كرده‌اند. اما ديده مي‌شود كه به فرض اينكه ايلياي مهربان آن جمله را گفته باشند و با فرض صحت همان مفروضات جناب شهروند به طور منطقی احتمال سومي هم وجود دارد كه هم مطابق با تعاليم قرآن و مفسرين بزرگ و معتبر است و هم با ساير تعاليم ايلياي عزيز در تطابق كامل است. در عين حال كه جناب شهروند براي تاييد فرضيه مورد نظر خود نتوانسته‌اند نشانه ديگري ارائه نمايند، اما نشانه‌هاي گواه بر رد تحليل جناب شهروند فراوانند.

و باز هم براي من خيلي عجيب است كه جناب شهروند كه تمام آبروي خود را با آوردن اين جمله در ميان گذاشته‌اند:

اگر شما پيروز مناظره شديد بنده در حضور همه خوانندگان از پروردگار و آقاي ايليا و همه طرفداران ايشان طلب عفو خواهم كرد.

چرا براي روشن تر شدن موضوع، مختصات آن سخنراني كه جمله فوق در آنجا بيان شده است و يا مثلا مابقي جمله را ارائه نمي‌كنند ...

و همچنین جناب شهروند با آخرین جمله ای که در این به زعم خودشان مغایرت آورده اند مطالبی را طرح کرده اند که جای تامل دارد٬ آنجا که فرموده اند:

...  كه اگر بود نه محمد(ص) در شب معراج خدا را مي ديد نه ابراهيم(ع) فرمان شكستن بتها را مي شنيد و نه موسي(ع) در صحراي سينا موسي كليم الله مي شد.

با طرح این سوال که آیا حضرت رسول (ص) در شب معراج خداوند را دیدند؟ و آیا اساسا خداوند را می توان دید؟ در این صورت تکلیف آیه ۱۰۳ سوره انعام که می فرماید:

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ

چشمها او را نمى‏بينند و او بينندگان را مى‏بيند. دقيق و آگاه است.

چه می شود؟ و یا در باب مکالمه حضرت موسی (ع) با خداوند که با مفسرین درباره کیفیت آن بسیار فرموده اند. که این خود می تواند موضوع تحقیقی جداگانه باشد اما حقیقت موضوع هر چه باشد٬ بعید است از آن سنخی باشد که جناب شهروند از آن منظور کرده اند.

و اگر جناب شهروند یا همفکران محترم ایشان بفرمایند که دیدن و شنیدن گاه به چشم سر است و گاه به چشم دل٬ و دیدن به تجلی است و نه به ذات ... و هم چشم سر برای دیدن مراتبی دارد و هم چشم دل ... عرض بنده این خواهد بود که شما که به این امور واقفید چرا آن را به عنوان احتمال سوم در منظور ایلیای بزرگ از بیان آن جمله در نظر نگرفته اید؟ و اگر شما می دانید که اگر به فرض جناب والامقام موسی (ع) بر دیدن آتش متوقف می شد٬ (دیدن کوری چون من و امثال من٬ آکنده از غفلت) از شنیدن صدای مبارک محروم می گردید (کر از شنیدن صدای حق٬ چونان من و امثال من) و اگر می دانید که جناب موسی (ع) زمانی به شنیدن صدای مبارک شنوا گردید که از دیدن آتش مستقل بر ذات خود و منفک از حق نابینا گردید٬ چرا این دانش خود را به کار نمی گیرید و حداقل به عنوان یک احتمال در تحلیل منظور ایلیای عزیز از آن یاد نمی کنید؟

و همچنین موضوع دریافت فرمان شکستن بتها توسط حضرت ابراهیم (ع)٬ که بنده نتوانستم چنین چیزی را در قرآن پیدا کنم. روایت مربوط به این موضوع دوبار در قرآن آمده است٬ یک بار در سوره انبیاء و یک بار در سوره صافات و در هیچ کدام صحبت از فرمانی که حضرت ابراهیم (ع) «شنیده اند» که به عنوان مثال «برو و بتها را بشکن» نیست و حتی هیچ کلمه ای که بتوان چنین استنباطی از آن کرده هم ذکر نشده است  مگر آنکه در روایات چیزی در این باب آمده باشد و یا مجددا جناب شهروند به رسم عادت دیرین٬ خودشان اجتهاد کرده باشند. این هم از جمله موضوعاتی است که می تواند سرفصل تحقیقی جداگانه باشد٬ هر چند باز بنده بعید می دانم٬ جناب شهروند به صواب رفته باشند. و تعهد بنده بر حفظ هویت محقق ایجاب می کند که اگر چیزی روشنگر در این باب یافتم٬ ارائه نمایم و درخواست مجدد بنده از خوانندگان این وبلاگ که اگر در این خصوص چیزی می دانند٬ راهنمایی بفرمایند.

و باز هم به عنوان یک نکته٬ بنده نتوانستم ارتباطی بین عنوانی که جناب شهروند برای این «مغایرت» انتخاب کرده اند٬ یعنی «روحانیت معکوس» و محتوای آن یعنی تعلیم «کور شدن و ...» پیدا کنم. این را هم امیدوارم اگر کسی می داند٬ راهنمایی نماید.

و به عنوان نکته آخر٬ جناب شهروند فرموده اند که « "افلا تبصرون" عبارتي است كه بارها در قرآن تكرار شده». البته در اینکه سراسر قرآن دعوت به بصیرت است شکی نیست اما با عرض معذرت از جناب شهروند عبارت «افلا تبصرون» فقط سه بار در قرآن و در سوره قصص آیه هفتاد و دو٬ سوره زخرف آیه پنجاه و یک و سوره ذاریات آیه بیست و یک آمده است و بدیهی است که این عبارت «بارها تکرار نشده» است. ذکر این نکته از این جهت اهمیت دارد که نور قرآن را باید بر مبنای واقعیات٬ روشنی و راستی آشکار کرد و نه بر مبنای حدسیات و ذهنیات که تمجید غیر واقعی اثر معکوس دارد و جناب شهروند که داعیه دفاع از قرآن را دارند٬ باید خیلی بیشتر از افراد معمول مراقب این موضوع باشند.

باز هم صميمانه منتظر روشنگري حضرتعالي مي مانم، جناب شهروند. هر چند تا به حال به بنده عنايتي نداشته‌ايد.

و البته انشاء الله اين مجموعه نقد ادامه خواهد داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:5  توسط محمود  | 

هر چند از نظر من، با توجه به نوشته قبلیم، كار مغايرت اول مورد ادعاي جناب شهروند تمام شده است اما پيگيري يك سوال كه با خواندن همان قسمت از متن شهروند برايم ايجاد شد، مرا به سمتي برد كه تصميم گرفتم اين بار هم درباره مغايرت اول مورد ادعاي شهروند بنويسم. قبل از ورود به اصل مبحث لازم است از تمام كساني كه برايم كامنت گذاشتند تشكر كنم كه بسياري از آنها چه موافق و چه مخالف و چه كمي مخالف، برايم آموزنده است.

و در اينجا مي خواهم از دوست عزيزم  بادسوار به خاطر ابراز لطفشان تشكر كنم، و از تمام خوانندگان اين متن بخواهم كه براي شادي روح سپيده، دوست از دست رفته باد سوار، و براي تسلي خاطر بازماندگان و علي الخصوص بادسوار عزيز فاتحه‌اي قرائت فرمايند.

و همچنين لازم است از آقاي گنجي، نويسنده محترم وبلاگ نهضت انتظار هم به خاطر ابراز لطفشان و بيشتر به خاطر رويكردشان در حضور در وبلاگ اينجانب تشكر كنم. هر چند قلبم از متون موجود در وبلاگ ايشان رنجور است، اما ايشان نشان دادند كه مي‌توان باب صحبت معقول و منطقي را حتي بين كساني كه اختلاف نظر بنيادي با هم دارند مفتوح دانست.

اما آقاي گنجي سوالي را نيز مطرح كرده‌اند، كه بر اساس آن سوال٬ بنده سوالي از خوانندگان محترم اين وبلاگ دارم. ايشان فرموده‌اند:

اما سوالی برای خودم فارغ از بحث آقا یا خانم شهروند می ماند، اینکه اگر انبیا دارای درجات متفاوتی باشند، از کجا می‌توان فهمید که کدام بر دیگری افضلیت دارد؟ (معیار تشخیص) و ایلیا بر چه اساسی حضرت الیاس نبی را بر حضرت مسیح (علی نبینا و آله و علیهما السلام) افضلیت بخشیده اند؟

و بنده در جواب اين سوال عرض كردم كه:

اما درباره مطلبی که طرح کرده بودید به اینکه چرا ایلیای عزیز، الیاس نبی (ع) را بالاتر از مسیح (ع) می داند، همانطور که در مطلبم عرض کردم بنده واقعا از این موضوع بی خبرم. حالا یا در جلسه مربوطه نبوده ام و یا فراموش کرده ام و شاید هم اصلا چنین چیزی نگفته اند و شاید هم گفته اند منتهی با توضیحاتی به فرض اینکه الیاس نبی (ع) در این موضوع خاص به فرض از مسیحا (ع) برتر هستند (من چنین تعابیری را از ایشان شنیده ام اما اینکه مطلقا یکی برتر از دیگری باشد را خیر) . من واقعا بی اطلاعم. اما اگر شما مطمئن هستید که ایلیای مهربان چنین چیزی گفته اند (نه متکی به متن شهروند) مثلا خودتان شنیده باشید یا دوستان مورد اعتمادتان و ... و چون مبنی بر راستی و صداقت است، من می‌پذیرم. در این صورت این سوال را در کنار سایر سوالات موجود شخصی ام می‌گنجانم و در قرآن به دنبال نشانه های صحت یا سقم این گفتار می‌گردم. اگر عمری بود.

و سوال من از خوانندگان محترم اين وبلاگ همان چيزي است كه از آقاي گنجي پرسيدم. اينكه از دوستان، چه موافق و چه مخالف اگر كسي درباره اين جمله كه شهروند به ايلياي بزرگ منسوب كرده چيزي مي‌دانند، مثلا اگر در جلسه مربوطه بوده‌اند، يا عين جمله را مي‌دانند، يا مقدمه و موخره آن را و يا توضيحات آن را و ... ممنون مي‌شوم كه به من هم بگويند، باشد كه اين هم گامي در جهت روشن شدن حقيقت باشد.

و همينطور از اهل مشهد و فرهاد

و همينطور از كك، هر چند بخشهايي از متنش برايم مفهوم نبود، تشكر مي كنم

و همچنين از يك دوست، هرچند شايد نتوانستم حق دوستي را درباره ايشان ادا كنم. و البته پاسخم به آخرین سوالشان را در کامنتهای پست قبلی برایشان گذاشتم.

برخي از دوستان هم انتقادشان را درباره مخالفان ايلياي مهربان مطرح مي‌كنند اما طرف مقابل را معرفي نمي كنند. مثل دوست عزيزم رهگذر كه اشاره به خانم يا آقاي لاجوردي كرده‌اند. بسيار متشكر مي‌شوم اگر دوستان آدرس اينگونه مخالفان را هم بدهند، شبيه به كاري كه دوست عزيزم تحلیل گر انجام داد كه از ايشان هم تشكر مي‌كنم.

و يك نظر مخالف هم در كامنتها بود كه عين آن را مي‌آورم و قضاوت را به خوانندگان محترم واگذار مي‌كنم. بنده خدايي به نام ناشناس فرموده‌اند:

سلام . من بطور اتفاقي در جريان جدال بين شما و مخالفان شما قرار گرفتم . مطالعه کردم . کامنت ها رو بررسي کردم . پست هاتون رو خوندم . برام جالبه که دو گروهي که هر دو دنبال تعالي و معنويت هستند چرا آنقدر وحشيانه به هم مي تازند . آيا در هر دوره اي لازمه که کسي بياد و فرقه اي جديد پايه گذاري کنه و براي خودش اعوان و انصاري راه بياندازه ؟ آيا واقعا اسلام و عرفان مذهبي ما پاسخگوي عطش معنويت ما نيست؟ يعني ما آنقدر پيشرفت کرديم که ديگه اين عرفان رو کوچک و کم مي پنداريم؟ واقعا شما در عرفان و معنويت آنقدر قدرتمند شده ايد که قدرت عرفاني عارفان و عالماني همچون علامه طباطبايي جوابگوي شما نيست؟ با بررسي و کنکاش در شخصيت رام اله به چيز خاصي نرسيدم که بخواهد لياقت مراد بودن را داشته باشد. اگر واقعا اين انسان کمالاتي دارد که مي‌تواند با بزرگان دين و مذهب ما همسنگ باشد بيان کنيد تا ما هم به جرگه مريدان ايشان بپيونديم .

...

اما آن سوالي كه اول متن عرض كردم، درباره روايت منسوب به حضرت رسول (ص)(در متن شهروند) برايم ايجاد شد. سوالم اين بود كه .....

...

بگذاريد قبل از سوال مقدمه‌اي را مطرح كنم. معتقدم كه كلام و رفتار انبياء، امامان و اولياي الهي بردي ابدي دارد. يعني ممكن است مدتي مغفول واقع شود، درصفحات كتب گم باشد و كسي به آنها توجه نداشته باشد اما شبيه آتش زير خاكستر باقي مي‌ماند تا در زمان مقتضي و به اذن خداوند كسي پيدا مي‌شود و خاكستر را به كناري مي‌زند و طوفاني از حقيقت را به پا مي‌كند. مي‌دانيد كه در تاريخ تشيع، و در زاويه جهاد، هر كس هركاري كرده با تاسي به سرور و مولاي شهيدان حسين (ع) بوده است. در زاويه تعليم و تعلم، امام جعفر صادق (ع) و مثال بارز و شاخص آن در عصر حاضر، حركت حضرت امام (ره) و انقلاب اسلامي ايران بوده است. زماني در نجف حاج آقا روح الله با تكيه بر آيات و رواياتي كه در دسترس همه، اما كمتر مورد توجه بود، تئوري ولايت فقيه را ارائه كردند و بعد از سالها هم آن را محقق كردند...

جناب شهروند در بخشی از مغایرت اول مورد ادعایشان آورده‌اند:

وقتي آيه اي عتاب آميز در مورد حضرت يونس بر پيامبر اكرم نازل شد مسلمانان گفتند پيامبر ما از حضرت يونس بزرگتر است. پيامبر، آنها را از این کار نهي کرد و فرمود مرا از برادرم يونس بزرگتر نناميد.

سوال من از اينجا ايجاد شد كه چطور ممكن است حضرت رسول (ص) كه از نظر قاطبه مسلمين اشرف انبياء و سرور كائنات هستند، چنين جمله دو پهلو داراي قابليت تفسير در جهات مختلف و سوء استفاده توسط مغرضان را بيان كرده باشند و نه خودشان و نه ائمه بزرگوار (علیهم السلام) و نه علمای دین هیچ توضیح و تفسیری درباره آن ارائه نکرده باشند؟ بخصوص توجه شما را به موضوع برد بينهايت سخنان بزرگان جلب مي كنم و اينكه اين جمله اگر گفته حضرت رسول (ع) باشد قرار است تا ابد باقي بماند. سابقه ذهني من هم از سخنان خطيبان و مطالعات اختياري و اجباري (زمان تحصيل) بر همين گواهي مي‌داد كه يك جايي از موضوع مشكل دارد.

در اول فرضيه‌ام اين بود كه احتمالا اين جمله مقدمه و موخره‌اي دارد و جناب شهروند به رسم شيوه نقل قول‌هاي منقطع كه از ايشان مي‌بينيم، توضيحات را نياورده‌اند. تا اينجاي كار موضوع هنوز به صورت شخصي برايم مطرح بود و تصميم نداشتم كه يك پست به آن اختصاص بدهم.

در قدم اول و از آنجا كه شهروند بيان حديث را مرتبط با نزول آيه‌اي دانسته بود، به الميزان رجوع كردم، چرا كه جناب علامه (رض) در تفسير آيات،  روايات موثق مرتبط را هم مي‌آورند. تفسير آيات مرتبط با حضرت يونس را خواندم اما از حديث فوق خبري نبود. موضوع برايم كمي جدي‌ شد، لذا سراغ اينترنت رفتم و با كليد واژه هاي مختلف جستجو كردم و در نهايت به سختي توانستم، حديث مذكور را در پايگاه اينترنتي مركز اسلامي واشنگتن، به روايت از ترجمه شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه پيدا كنم. در اين كتاب، اين حديث جعلي دانسته شده است و گفته شده:

اسناد اين خبر نادرست است و اگر درست هم باشد سخنى است كه پيامبر (ص ) از قول عيسى عليه السلام نقل فرموده اند

 اينجا بود كه شك من بيشتر شد. اما مزيت اين جستجو اين بود كه با مراجعه به متن عربي كتاب جناب ابن ابي الحديد، عين عبارت آن را به زبان عربي پيدا كردم. و حال امكان جستجوي آن در كتب مرجع شيعي و همچنين در اينترنت را داشتم. و اما معادل عربي حديث مورد ادعاي شهروند اين جمله است:

لَا تُفَضِّلُونِي عَلَى يُونُسَ بْنِ مَتَّى.. (مرا نسبت بر يونس بن متي برتر ندانيد)

جناب شهروند! حديث مورد اشاره شما به ده صورت روايت شده است كه  نه روايت مورد اشاره شما و نه هيچ يك از نه روايت ديگر در كتب اربعه (كتب مرجع روايي شيعه) يعني الكافي، من لا يحضره الفقيه، التهذيب و الاستبصار نيامده است. من پس از آنكه از جستجوي با كليد واژه‌هاي مشترك در همه ده شكل روايت حديث در اين كتب نااميد شدم، جهت اطمينان فقط كلمه «يونس» را جستجو كردم تا بلكه آن حديث را بيابم، نزديك به دو هزار ركورد را يكي يكي نگاه كردم كه اغلب «يونس» نام يكي از روات حديث بود و چند حديث هم درباره حضرت يونس (ع) اما حديث مورد نظر شما را نيافتم.

بعد سراغ مراجع رديف دوم روايي شيعه يعني وسائل الشيعه، مستدرك الوسائل و بحارالانوار رفتم. اين حديث در وسائل و مستدرك موجود نيست. اما در دو قسمت مجزا از بحار آن را يافتم. يكي به عنوان حديث، و آن هم نه به شكلي كه شما روايت كرده‌آيد، بلكه به اين صورت كه:

 مَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَقُولَ أَنَا خَيْرٌ مِنْ يُونُسَ بْنِ مَتَّى (ع)  (براي هيچ كس سزاوار نيست كه بگويد من از يونس (ع) بهترم)

از تفاوت بار معنايي بين اين جمله و روايت شما كه بگذريم، اگر هم قرار باشد به كتاب شريف بحارالانوار استناد كنيم (که البته استناد شما به بحار نبوده است) بايد به شرحي كه جناب علامه مجلسي (رض) در ذيل همين حديث آورده‌اند نيز استناد كنيم، که این شرح برآیند دانش روایی جناب علامه مجلسی در تشریح این روایت است. صاحب بحار هم مرتبگي حضرت رسول (ص) با حضرت يونس (ع) را در موضوع معراج دانسته ‌است و فرموده كه معراج حضرت رسول (ص) در آسمان بود و معراج حضرت يونس (ع) در شكم ماهي و از اين جهت كه هر دو معراج داشته‌اند قابل برتري دادن بر يكديگر نيستند اما جناب مجلسي (رض) صراحتا ضمن استفاده از كلمه «تفضيل» به معناي برتري گفته‌اند كه برتري حضرت رسول (ص) از جهات ديگري بوده است.

اما در كتاب عظيم بحار در جاي ديگري، عبارتي نزديك به عبارت مورد اشاره شما آورده شده است اما نه به عنوان يك روايت بلكه به عنوان يك نقل قول در ذيل توضيحات مربوط به حديثي ديگر، از جناب فخر رازي و تازه جناب فخر رازي (از علماي بزرگ اهل تسنن) هم نظرشان بر اين است كه حضرت رسول اين جمله را بر اساس تواضع و فروتني گفته‌اند.

جناب شهروند! بعد از آنكه حديث مورد نظر شما را در كتب اربعه و دو كتاب مطرح ديگر روايي شيعي نيافتم و در بحار آن را به گونه‌اي ديگر و با شرحي كاملا متفاوت از استنباط شما از آن پيدا كردم، عرض مي‌كنم كه تكليف حديثي كه شما به آن استناد كرده‌ايد از نظر مبحث روايي با تكيه بر مراجع شيعي، روشن است اما من از باب احتياط تلاش كردم كه حديث را در 174 كتاب مطرح و موثق ديگر شيعه بجويم. نتيجه اين شد كه فقط در سه کناب به این موضوع اشاره شده است:

در الصوارم المهرقه بعد از بيان حديث به شکلی که شما روایت کرده اید٬ دو احتمال ذكر شده كه يكي بيان حديث از باب تواضع است و ديگري اينكه علت نهي از اين كار «قياس مع الفارق» بودن آن است و تصريح شده كه در افضليت حضرت رسول (ص) بر انبياء شكي نيست ...

در القصص للجزايري نيز حديث به صورتي كه در بحار روايت شده و با همان شرحي كه جناب علامه مجلسي (رض) در بحار آورده‌اند، روايت شده است.

در القصص للراوندي حديث به گونه‌اي كه در بحار روايت شده آمده است بدون توضيح و تشريح

اما بعد از اين موضوع٬ توجهم به مراجع اهل تسنن جلب شد. كه آنچه در آنجا يافتم از جهاتي كاملا متفاوت بود و من براي تكميل كارم چكيده نظرات ايشان را مي‌آورم.

جناي شهروند! در صحیح بخاری و مسلم (دو مرجع از مراجع شش‌گانه اهل تسنن)، حديث به چند شكل روايت شده است. منتهي بيان حديث را نه آنطور كه شما ذكر كرده‌ايد به موضوع آيه عتاب آميز مربوط به حضرت يونس (ع) كه مربوط به محاجه برخي يهوديان درباره حضرت موسي (ع) دانسته‌اند و در نهايت هم گفته‌اند كه اين جمله از باب تواضع حضرت رسول (ص) بوده است.

درباره نظر ابن ابي‌الحديد هم كه عرض كردم ايشان حديث را مجعول مي‌دانند و به فرض صحت هم آن را نقل قول حضرت رسول (ص) از حضرت مسيح (ع) برشمرده‌اند.

درباره جناب فخر راضي هم كه عرض كردم ايشان چه نظري دارند.

و يك نظر جالب هم در یک سایت اینترنتی ديدم، كه البته براي من قابل استناد نيست اما به لحاظ متفاوت بودنش، آن را ذكر مي‌كنم. در این سايت عربي خواندم كه نويسنده سايت پس از جعلي دانستن روايتي كه جناب شهروند هم آن را آورده‌اند، دو روايت به نظر ايشان صحيح را به دو صورت زير ذكر كرده است:

لاينبغي لعبد أن يقول أنا خير من يونس بن متي  (سزاوار نيست كه كسي بگويد من از يونس بهترم)

من قال اني خير من يونس بن متي فقد كذب (هر كس بگويد من از يونس بهترم دروغ گفته است)

قسمت جالب نظر ايشان آنست كه ايشان ضمير «من» را معطوف به «هركس» دانسته‌اند و نه گوينده حديث، يعني حضرت رسول (ص). و آن را اينطور تفسير كرده‌اند كه در صدر اسلام مردم با خواندن آيات مربوط به حضرت يونس (ع)، به اين نتيجه مي‌رسيدند كه از حضرت يونس (ع) برتر هستند و به همين مناسبت پيامبر اعظم (ص) فرمودند كه هركس چنين قضاوتي كند دروغگوست. هر چند در حدي كه من مي‌توانم اظهار نظر كنم اين نظريه اعتبار زيادي ندارد اما اگر قرار باشد هركس خودش چيزي برداشت كند و بگويد، البته اين نظر هم قابل اعتناست.

بنابراين به طور خلاصه، حديث مورد اشاره شهروند٬ نه با روایت ذکر شده توسط ایشان و نه به هیچ شکل از نه شکل روایت شده دیگر در مراجع روایی اسلامی در هيچ يك از چهار کتاب اصلی مرجع شيعه (کتب اربعه) وجود ندارد، از سه كتاب مرجع داراي اولويت دوم هم فقط در يكي آمده، آنهم به شكلي ديگر و با تفسيري كاملا متفاوت از تفسير شهروند و در كتب مرجع اهل تسنن هم آنهايي كه من به آنها دسترسي داشتم، یا تفسیری متفاوت از آن ارائه شده و یا برخي هم اساسا آن را جعلي دانسته‌اند. و اگر هم قرار باشد هركسي خودش اجتهاد كند و چيزي استخراج كند هم تفسيرهاي ديگري غير از نظر شهروند هم مي‌تواند موجود باشد.

جناب شهروند، براي شما كه مدعي دفاع از حق و اسلام و قرآن هستيد، برازنده نيست كه اينچنين بدون پشتوانه علمي و بدون اطلاع، خود را در ورطه ادعا بياندازيد. اينچنين دفاع كردني از اسلام و قرآن، بيشتر ضربه زننده است تا حمايت كننده، وقتي كه خواننده مي‌بيند مدعي دفاع از يك چيز، شيوه استناد گريش و شيوه نقل قول كردنش از همان چيزي كه مدعي دفاع از آن است، اينچنين مخدوش و بي پايه است.

جناب شهروند، فرض را بر اين بگيريم كه تمام انحرافاتي كه شما درباره استاد بزرگمان ايلياي عزيز ذكر كرده‌ايد، همگي درست و وارد باشند. اما نتيجه كار شما حداقل براي من معكوس است، ايمانم به استادم قوي و قوي تر مي شود چرا كه مي بينم پشت صحبت شما به عنوان تنها منتقدي كه کمی به استدلال هم روي آورده‌ايد تا اين اندازه خالي است.

جناب شهروند! در مغايرت اول از مجموعه مغايرتهايي كه با اعتماد به نفس فراوان و با مبارزه طلبي نامحدود افراد را به ميدان فراخواني كرده‌ايد، چنين خطاهاي فاحشي به چشم مي‌خورد. تصور كنيد كه اين متن را افراد مختلفي خوانده‌اند، آنچنان محکم و قاطع سخن گفته اید که برخي آن را به طرق مختلف منتشر كرده‌اند به تصور اينكه اعتباري دارد. اما روشن است كه مطلبتان داراي اشكالات بنيادي است. به نظر من بار سنگيني را بر دوش خود گذاشته‌ايد كه چه بسا جبران آن چندان ساده نباشد.

جناب شهروند! خيلي بهتر بود كه اسمي از اسلام و قرآن نمي‌آورديد و مي‌گفتيد كه تعاليم ايليا با ذهنيات من نمي‌خواند و با آن مغايرت دارد٬ که اینها ذهنیات خود شماست درباره آیات قرآن و احادیث و نه نظرات علمی مبتنی بر اصول شناخته شده.

 و جناب شهروند! من از جهتي بايد از شما تشكر كنم. واقعيت امر آنست كه تهيه اين متن، بيش از اندازه لازم وقتم را گرفت، اما خدا را شكر مي‌كنم كه باز هم حقيقتي ديگر بر من روشن شد.

و در نهايت، براي كساني كه مايلند پيرامون موضوع تحقيق كنند هر ده گونه مختلف روايت مذكور را مي‌آورم و اميدوارم كه اگر كسي نكته جديدي چه در تاييد مطالب بنده و چه در رد آن پيدا كند، بنده را بي خبر نگذارد. در هرحال هر چند تقريبا غير ممكن مي‌نمايد اما ممكن است من هم در جستجوهايم كه با حداكثر دقت ممكن انجام شده، دچار اشتباه شده باشم.

1.        لاينبغي لعبد أن يقول أنا خير من يونس بن متي

2.        ما ينبغي لعبد أن يقول إني خير من يونس بن متي

3.        وما ينبغي لعبد أن يقول: أنا خير من يونس بن متي

4.        لا ينبغي لأحد أن يقول أنا عند الله خير من يونس بن متي

5.        لا ينبغي لعبد أن يقول أنا خير من يونس بن متي

6.        ولا أقول إن أحداً خير من يونس بن متي

7.        لا ينبغي لأحد أن يفضلني علي يونس بن متي

8.        من قال اني خير من يونس بن متي فقد كذب

9.        لا تفضلوني علي الأنبياء ولا يونس بن متي

10.    لا تفضلوني علي اخي يونس بن متي

البته اين مجموعه نقد كماكان ادامه خواهد داشت، انشاءالله.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:47  توسط محمود  | 

پس از قرار دادن اولین نقدم از نوشته جناب شهروند، دوستاني با نگاه‌هاي مختلف برايم كامنت گذاشتند. برخي شاگردان ايلياي بزرگ و مهربان ابراز لطف كرده بودند كه همينجا از آنها تشكر مي كنم. برخي هم وبلاگشان را معرفي كرده بودند و دعوت كرده بودند كه مطلبشان را بخوانم، كه تا آنجايي كه مقدور بود اين كار را كردم. دوستي با نام «يك دوست» هم سوالاتي مطرح كرده بودند، كه عرض كردم بنده نماينده جمع شاگردان استاد عزيزمان نيستم و لذا نظر شخصيم را عرض مي‌كنم، اما در حدي كه مي‌دانم و مي‌توانم در خدمت هستم. اما يك نظر مربوط به دوستي است كه به لحاظ شخصيتي فرد متفاوت محسوب مي‌شود و به همين دليل نظرشان برايم اهميت داشته و دارد. آقاي گنجي، نويسنده محترم وبلاگ نهضت انتظار، كه لابد مي‌دانيد از نظر ايشان استاد بزرگ ما و ايلياي عزيز «شيطان» است، به صراحت مطلب اخيري كه در وبلاگشان گذاشته‌اند. از آنجا كه نظر ايشان از خواستگاه دقيقا مخالف برآمده است، بنده عين نظر ايشان را درباره قسمت اول نقدم در اينجا مي‌آورم و قضاوت را به شما خواننده محترم مي‌سپارم. معتقدم حرف حق خودش، خودش را معرفي مي كند و نيازي به اينكه گوينده آن اصرار در اثبات كردن آن داشته باشد ندارد. (تاكيد مي كنم كه اظهار نظري درباره اينكه حرف من حق است و يا آقاي گنجي نكردم) البته ايشان موارد ديگري نيز بيان كرده‌اند كه ارتباط مستقيم به بخش اول نوشته ندارد و خوانندگان مي‌توانند آن را در كامنت‌ها بخوانند. در هر حال از اينكه آقاي گنجي دعوت مرا پذيرفتند و وقت گذاشتند و متن نسبتا طولاني بنده را خواندند و نظرشان را هم گفتند صميمانه از ايشان تشكر مي كنم.

و اما نظر آقاي گنجي:

بنده این متن را نقد مطلب شهروند که در نهضت انتظار درج شده نمی دانم بلکه بیشتر تحلیلی با هدف مصادره به مطلوب از بخشی از مقدمه گفته های ایشان است و بخش دیگر به تخطئه شخصیت وی در قالب تحلیل ذهنی شماست.

...

قصد داشتم پاراگراف به پاراگراف نوشته جناب شهروند را نقد كنم كه به واقع در هر قسمت متن ايشان مسائل زيادي نهفته است، اما با تذكر صحيح آقاي گنجي، اول به نكات كليدي تر مي‌پردازم و اگر عمري بود و ضرورتي، به مابقي متن هم خواهم پرداخت. بنابراين از تناقضات مورد ادعاي جناب شهروند شروع مي‌كنم.

شهروند به عنوان مغايرت اول آورده‌اند:

مغايرت اول: مقايسه بزرگي پيامبران

ايليا در نشستي مسيح (ع) را با الياس (ع) مقايسه مي كند و تلاش مي كند به مستمعين القا كند كه الياس (ع) از مسيح (ع) بسيار بزرگتر است در حاليكه هيچ يك از استادان معنوي راستين و هيچ كدام از كتابهاي آسماني برخورد مقايسه اي ميان انبياي الهي نمي كنند كه برعكس مردم را از اين كار نهي مي كنند. وقتي آيه اي عتاب آميز در مورد حضرت يونس بر پيامبر اكرم نازل شد مسلمانان گفتند پيامبر ما از حضرت يونس بزرگتر است. پيامبر، آنها را از این کار نهي کرد و فرمود مرا از برادرم يونس بزرگتر نناميد.

در دو آيه آخر سوره بقره كه خداوند نحوه دعا كردن را به ما مي آموزد آمده است:

"لا نفرق بين احدمن رسله." يعني مومنان ميان احدي از فرستادگان خدا فرق نمي گذارند. مع ذلك اصرار ايليا در اينكه مقام الياس نبي را از مقام حضرت مسيح بالاتر ببرد هيچ توجيهي ندارد جز اينكه در زماني كه آن سخنراني انجام مي شد هنوز اسم پيمان فتاحي بر ملا نشده بود و همه او را به اسم ايليا مي شناختند كه لغتي است عبري و معادل آن در زبان سامي "الياس" است. خوانندگان بيطرف مستحضرند سريال اغما كه موضوعش شيطان شناسي و شناساندن روشهاي اين دشمن ديرينه انسان بود به طرز عجيبي مورد حمله شاگردان ايليا واقع شد و كسي نمي دانست كه چرا. مطالب بالا پاسخ روشني به اين سوال است. اما این که چرا جناب ایلیا در طول سالهای گذشته (قبل از دستگیری و تغییر استراتژی) اصرار داشت غیرمستقیم به مخاطبان القا کند که به اندازه مسیحا بزرگ است و بعد که بسیاری این موضوع را پذیرفتند عنوان کرد که الیاس(خودش) از مسیحا نیز بزرگتر است رازی است که به حول و قوه الهی بزودی آشکار خواهدشد.

و البته از نظر ايشان اين موارد «توضيح واضحات» هستند، آنجا كه آورده‌اند:

نامه سرگشاده به جناب ايليا، خطاب به خود ايشان است نه حاميان و طرفداران. معمولا وقتي از استاد سوال مي شود شاگرد جواب نمي دهد! به هر حال شاگردان ايشان در خلال نامه وارد بحث شده اند و از بنده توضيح واضحات ميخواهند. به روي چشم! ادامه نامه را به بعد از گفتگو با اين عزيزان موكول مي كنم.

و البته ادعاي اشراف ايشان بر تعاليم ايلياي بزرگ و تسلط ايشان بر تناقضات بين اين تعاليم و تعاليم اسلامي را از عبارت «به روي چشم» مي‌توان استنباط كرد.

من بنا ندارم وارد اين بحث بشوم كه آيا اصلا استاد ما چنين جمله‌اي گفته‌اند يا خير، ‌چرا كه حضور ذهن ندارم كه ايشان كدام جلسه را مي گويند و نمي‌دانم اصلا در آن جلسه بوده‌ام يا خير. بنابراين فرض را بر اين مي‌گذارم كه ايلياي عزيز، در يك جلسه سخنراني، بدون هيچ توضيحي و بدون هيچ مقدمه و موخره‌اي جملاتي گفته‌اند كه هيچ ربطي هم به ساير صحبتهاي ايشان در آن جلسه نداشته است و آن جملات هم دقيقا همان بوده كه شهروند اشاره كرده است. (فرضي كه محال است).

و من مي خواهم فرض كنم كه قصد ايلياي بزرگ از بيان اين جمله، همان چيزي است كه شهروند در تحليل خود آورده‌اند. صحبت من درباره اين قسمت از بيانات شهروند است كه در اظهار نظري عجيب مي‌گويند:

در حاليكه هيچ يك از استادان معنوي راستين و هيچ كدام از كتابهاي آسماني برخورد مقايسه اي ميان انبياي الهي نمي كنند كه برعكس مردم را از اين كارنهي مي كنند.

و بعد ايشان براي اثبات حرفشان به قسمتي از يك آيه قرآن اشاره مي‌كنند. لابد ايشان نمي‌دانسته‌اند كه دقيقا عكس اين استنباط ايشان از اين آيه، در آيه ديگري آمده است، كه اگر مي‌دانستند اينچنين به اعتبار خودشان صدمه نمي‌زدند.

به نظر من يكي از بيماري هايي كه ما مسلمانان به آن دچاريم اين است كه براي اعتبار بخشيدن به خودمان، قرآن را باز مي‌كنيم، يك آيه را از آن بيرون مي‌كشيم و به آن استناد مي‌كنيم كه بفرماييد! ببينيد قرآن هم همين را مي‌گويد ...

اگر در يك تقسيم بندي عمده، دو رويكرد كلي براي تفسير قرآن قايل باشيم (رويكرد فلسفي و رويكرد عرفاني) بزرگان هر دو گروه، قائل به اين هستند كه قرآن را بايد به صورت حقيقت واحد ديد. از اين روست كه مثلا يكي از معتبرترين تفاسير شيعه بر قرآن (كه به نظر من جهشي در علم تفسير قرآن ايجاد كرده است) يعني الميزان شيوه تفسير قرآن با قرآن را در پيش گرفته است و حقيقتا هم كه چه زيبا عمل كرده است. جناب علامه (رض) براي هر آيه، بخصوص آيات مورد مناقشه، تمام آيات مرتبط يا حتي علي‌الظاهر متناقض را گردآوري كرده ، حتي از آيات ديگر هم استفاده كرده و در نهايت با تحليل مجموعه اينها، يك نظر نهايي مي‌دهد و آخرالامر ‌هم در بسياري موارد از تعابيري چون شايد و احتمال مي‌رود و الله اعلم و ... استفاده مي‌كنند.

عين همين رويكرد در بزرگان عرفان ديده مي‌شود، من باب مثال تفسير حضرت امام خميني (ره) بر سوره حمد، شاهد بر اين مدعاست...

البته از من و امثال من و جناب شهروند انتظار چنين تحقيق سنگيني نمي‌رود اما ما كه ظاهرا مي‌خواهيم اصطلاحا شيطان را مفتضح كنيم آيا بهتر نيست كه حداقل يك بار قرآن را مرور كنيم، يا از اهل فن آن بپرسيم؟

جناب شهروند! فرموده‌ايد كه هيچ‌ يك از اساتيد معنوي راستين و هيچ يك از كتب آسماني برخورد مقايسه‌اي ميان انبياي الهي نمي‌كنند. عجب! پس چه توضيحي بر اين آيه كه اتفاقا چند آيه قبل از آيه مورد اشاره شما است داريد؟

تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُريدُ

بعضى از اين پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم. خدا با بعضى سخن گفت و بعضى را به درجاتى برافراشت. و به عيسى بن مريم معجزه‏ها داديم و او را به روح القدس يارى كرديم. و اگر خدا مى خواست، مردمى كه بعد از آنها بودند، پس از آنكه حجتها بر آنان آشكار شده بود، با يكديگر قتال نمى‏كردند. ولى آنان اختلاف كردند: پاره‏اى مؤمن بودند و پاره‏اى كافر شدند. و اگر خدا مى‏خواست با هم قتال نمى‏كردند، ولى خدا هر چه خواهد مى‏كند. (253)

البته موضوع مورد بحث فعلی (اینکه در میان انبیای الهی مراتبی وجود دارد) آنچنان به صراحت ذکر شده که نیاز به رجوع به تفاسیر مرتفع می شود. اما من از باب احتیاط این کار را کردم. حداقل ۲۵ تفسیر مختلف از فارسی و عربی٬ شیعی و سنی و قدیمی و جدید و هیچکدام چیزی غیر از آنچه از همین ظاهر آیه فهمیده می شود نگفته اند تا آنجا که برخی اصلا این قسمت آیه را تفسیر نکرده اند. و اگر از موضوع بحث خارج نمی شدیم٬ روایاتی که از ائمه اطهار (ع) و بخصوص یک روایت تکاندهنده از امیر مومنان علی(ع) آمده را می آوردم تا هیچ جای تردیدی باقی نماند. اما از باب لطیف تر شدن موضوع بخشی از تفسیر المیزان را می آورم. جناب علامه (رض) در تفسير زيباي خود، با باز كردن معناي كلمه «تلك» آورده‌اند كه:

انبيا (ع) در عين حال كه در اصل فضل رسالت مشتركند، از درجات مختلفى برخوردارند

از آنجا كه خواسته است به امر رسولان و به مقام والاى ايشان احترام بگذارد با كلمه" تلك" كه ضمير اشاره به دور است اشاره نمود، و اين جمله دلالت دارد بر اين كه خداى سبحان انبيا را در يك درجه قرار نداده، بلكه بين آنان برترى نهاده است، بعضى برتر از بعضى ديگر هستند، و بعضى پائين‏تر از بعض ديگر، ولى همه آنها مشمول فضل خدا هستند، چون رسالت فى نفسه فضيلتى است كه در همه آنان هست.

پس در بين انبيا اختلاف مقام و تفاضل در درجات هست، در عين اينكه همه آنان در اصل فضل رسالت مشترك هستند، و در مجمع كمالات كه همان توحيد باشد سهيم هستند...

جناب شهروند! مرکزیت تهاجم شما به وجود کلمه «بزرگتر» در صحبت فرضی ایلیای مهربان ماست و آن را به برخورد مقایسه ای تعبیر کرده اید و مدعی شده اید که این٬ مطلقا خطاست. اما می بینید که نظر قرآن چیز دیگری است.

جناب شهروند! فرض را بگيريم كه شما در زمان نوشتن متنتان آنقدر حضور ذهن نداشتيد كه آيه فوق در خاطرتان باشد ولي حداقل به عنوان كسي كه قصد دارد فتنه بزرگي را خنثي كند، آيا نمي‌توانستيد از یکی دو نفر مشاوره بگیرید و (معذرت مي خواهم) اينقدر خام درباره يك آيه قرآن قاطعانه نتيجه گيري نفرماييد؟

وانگهي، جناب شهروند! با اين اظهار نظر قاطع درباره «هيچ يك از اساتيد معنوي راستين» و «كتاب‌هاي آسماني» كه مدعي هستيد در هيچ كدام آنها برخورد مقايسه‌اي نشده است، آيا نمي‌گوييد كه براي بنده اين سوال به وجود مي‌آيد كه مگر شهروند تمام اساتيد معنوي راستين از اول خلقت تاكنون را مي‌شناسد و بر تمام تعاليم آنها اشراف دارد؟ كسي كه بر همين قرآن تسلط ابتدايي مرسوم را هم ندارد؟

و اينكه وقتي مسلمانان معتقدند كه كليه كتب آسماني موجود به جز قرآن تحريف شده هستند، جناب شهروند از كجا به اصل آنها دسترسي دارند، و چگونه بر آنها اشراف دارد كه مي‌تواند چنين قاطعانه اظهار نظر كند، كسي كه بر همين قرآن موجود و تحريف نشده، تسلط ابتدايي لازم را ندارد. و اگر منظور شما٬ جناب شهروند٬ همین نسخ موجود کتب مقدس است و به فرض آنکه شما این کتب را بهتر از قرآن می شناسید و واقعا هم در آنها برخورد مقایسه ای نباشد٬ به این ترتیب دارید به جای دیگری ضربه می زنید. (بخشیدن قابلیت استناد به چیزی که از نظر مسلمانان قابل استناد نیست)

و من متحيرم، واقعا متحيرم كه چگونه افراد به خود اجازه چنين برداشتهايي از قرآن را مي‌دهند، به اسم قرآن و اسلام و حفظ دين ...

و من نمی دانم که اینچنین بسط دادن بی رحمانه ای از برداشت شتابزده از بخشی از یک آیه قرآن روی کل هستی٬ ممکن است چه نامی بجز پیروی از ظن و گمان داشته باشد ...

صميمانه منتظر توضيحات روشنگرانه‌تان هستم، جناب شهروند.

والسلام علی من اتبع الهدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:10  توسط محمود  | 

با اطلاع یکی از دوستان متوجه شدم که آقای گنجی نویسنده وبلاگ نهضت انتظار٬ متن مربوط به حداقل پنج ماه قبل شخصی به نام شهروند را در وبلاگش پابلیش کرده است. مدتی بود که قصد تحلیل این متن را داشتم٬ کلیاتی از کار را هم انجام داده بودم اما امور ضروری تر اجازه تمام کردن آن را نمی داد. حالا این کار آقای گنجی ضرورت کار را برایم بالا برد. طبق قرار قبلی از شهروند شناسی شروع می کنم.

در زماني كه استاد عزيزمان، ايلياي بزرگ در زندان بودند و همزمان چند وبلاگ ظاهرا شخصي مشغول شايعه پراكني و توليد انواع و اقسام توهين و افترا عليه ايشان بودند، در محيط مجازي و وبلاگي، كسي پيدا شد به نام شهروند. ظاهرا اين طور به نظر مي‌آمد كه اين جناب شهروند يا از شاگردان قديمي استاد بوده است (به علت اطلاعاتي كه از سالهاي خيلي دور تعاليم استاد داشت) و يا اينكه مرتبط به وزارت اطلاعات است و يا اينكه محقق بوده و اطلاعات فراواني پيرامون تعاليم جمع‌آوري كرده و تحليل كرده و حالا دارد تحليل‌هايش را منتشر مي كند ...

نوع نوشته‌هاي شهروند به گونه‌اي بود كه در هماهنگي كامل با رويكرد اداره اديان و فرق وزارت اطلاعات نسبت به جريان هدايت الهي بود. از اين جهت عمده شاگردان استاد نيز او را عنصر اطلاعات مي‌دانستند. البته خود جناب شهروند در يكي از نوشته‌هايش به طور غير مستقيم منكر اين موضوع شد.

من در اين نوشته از زاويه ديگري به موضوع مي‌پردازم. در اينجا براي من چندان اهميتي ندارد كه شهروند اطلاعاتي هست يا نيست. درست است كه متاسفانه اداره اديان و فرق وزارت اطلاعات با رفتار نامعقول خود، با گفتن دروغ‌هاي فاحش، با ظلم مسجل در حق ايليا و شاگردانش، با فعال سازي نابخردانه مكانيزم شايع پراكني و چندين عملكرد غير اخلاقي و غير اسلامي ديگر، حداقل در ذهن شاگردان استاد تصوير خيلي زشتي از وزارت اطلاعات ايران ايجاد كردند و در واقع آبروي اين وزارت را حداقل براي اين قشر به باد دادند، اما من قويا معتقدم كه در همان وزارت اطلاعات هم انسانهاي مقيد و اخلاق مدار و ولايت مدار نيز حضور دارند و صرف اينكه بگويم شهروند اطلاعاتي است، چيزي را عوض نمي‌كند. همانطور كه گفتم از زاويه ديگري وارد موضوع مي‌شوم. من «شهروند» شناسي خود را از اينجا شروع مي كنم كه فهرستي از نشانه‌هايي كه ايشان از خودشان بروز دادن را ارائه مي‌دهم، مبنا را هم متني مي‌گيرم كه با عنوان نامه سرگشاده شناخته شد و آن را در اینجا مي‌توانيد ببيند.

«شهروند» به اين موضوع كه استاد بزرگ ايلياي عزيز حداقل 160.000 نفر دوستدار دارند و يا حداقل داشته‌اند ظاهرا معترفند. ايشان آورده‌اند كه:

"شاهد سخن160000 نفرانسان تشنه معنويتي است كه تنها به اين دليل كه احتمال دادند نمايندگان دينشان از احساسات مذهبي مردم استفاده ابزاري مي كنند و سخن گفتن از خدا را پوششي كرده اند براي استتار آنچه استتاركردني است به آن نمايندگان پشت كردند و به دامان شما چنگ زدند."

 اين نكته از اين جهت اهميت دارد كه ماموران اداره اديان و فرق وزارت اطلاعات مدعيند كه تعداد دوستداران ايليا بسيار كمتر از اين حرف هاست. آنها به يكي از شاگردان استاد و يكي از دوستان من درباره جمعيت ال ياسين گفته بودند كه «اين يك فرقه پيزوري 300 نفري است ...»

همچنين از همين متن برمي‌آيد كه جناب شهروند قائل به اين هستند كه در اين مملكت حداقل 160.000 نفر انسان داراي  احساسات مذهبي وجود داشته است كه احتمال داده‌اند نمايندگان دينشان از اين احساسات مذهبي سوء استفاده كنند و بنابراين به خاطر اين احتمال به نمايندگان ديني‌شان پشت كردند و روي به ايليا (يا به قول جناب شهروند آقاي فتاحي) آورده‌اند.

و باز از همين متن برمي‌آيد كه جناب شهروند قايل به اين هستند كه ممكن است اين اتهام متوجه نمايندگان ديني مردم باشد كه از احساسات مذهبي مردم سوء استفاده كنند و سخن گفتن از خداوند را به عنوان پوششي براي آنچه استتار كردني است مي‌خواهند.

و باز از همين متن برمي‌آيد كه جناب شهروند معتقدند كه همان 160.000 نفر به اين نتيجه رسيده‌اند كه ايليا از احساسات مذهبي آنها سوء استفاده نمي‌كند و از نام خدا به عنوان پوشش استفاده نمي‌كند.

جناب شهروند قويا تاكيد دارند كه حداقل از ده سال پيش ارتباط نزديك و محكمي با ايليا داشته‌اند، آنجا كه آورده‌اند:

"ده سال پيش به هيچ عنوان حاضر نبوديد حتي اسم و فاميلتان از پرده غيب بيرون بيافتد. دوست داشتيد استاد "م.رام الله" صدايتان كنند يا "آواتار"بدانندتان يا "بني سماء" يا "ايليا" يا "تجسم جريان حقيقت" يا "روح مجسم حق"يا هر عنوان دهان اسرارآميز ديگري غير از نام معمولي پيمان فتاحي.

اما امروز نام شما كمترين چيزيست كه خداوند آشكار مي كند.

اين تاكيد قوي بر همراهي نزديك با ايليا را مي‌توان از عبارت «به هيچ عنوان حاضر نبوديد» دريافت. فقط كسي مي‌تواند اينچنين قاطع اظهار نظر كند و عبارت «به هيچ عنوان» را به كار گيرد كه به تمامي عناوين و احتمالاتي كه ممكن بود نام پيمان فتاحي در ده سال پيش منتشر شود آگاه بوده و از طرفي در جريان بوده باشد كه ايليا هم با تمام قدرت و با به كارگيري همه تمهيدات ممكن جلوي اين كار را مي گرفته است.

همچنين از اين متن اينطور برمي‌آيد كه جناب شهروند اداره اديان و فرق وزارت اطلاعات را دست خداوند مي‌دانند كه كمترين كار آن آشكار كردن نام پيمان فتاحي بوده است.

جناب شهروند در طول متن خود اشاره به نکات دیگری نیز کرده اند که ثابت می کند ایشان در جریان دقیق فعالیتها هستند. من جمله قضیه پنبه در گوش گذاشتن٬ که اصل روی دادن این اتفاق درست اما تحلیل چرایی آن به دور از واقعیت است. اما در اینجا تحلیل چرایی آن اهمیت ندارد. چیزی که اهمیت دارد این است که این موضوع در سطح محدودی از افراد مورد اعتماد (در آن زمان) مطرح بوده و لابد جناب شهروند هم یکی از آن افراد بوده اند و یا به طریق غیر معمولی متوجه این موضوع شده اند. این اتفاق مربوط به حدودا شش سال قبل است.

و یا موضوع "بخشیدن نیمی از تهران به ..." که اتفاقا محور یکی از نقدهای من در خصوص شهروند خواهد بود. اما در اینجا آن چیزی که اهمیت دارد اینست که این صحبت هم در یک جلسه نیمه خصوصی و برای عده معدودی از شاگردان استاد بیان شد (بنده هم در آن جلسه بودم). و لابد جناب شهروند در ان جلسه بوده اند و یا به طریقی دیگر مطلع شده اند. این موضوع قدیمی تر و مربوط به ۷ یا ۸ سال پیش است.

جناب شهروند در جایی دیگر از متن خود آورده اند:

آقاي ايليا شواهدي به دست آمده كه نشان مي دهد اغلب اين ناهنجاري هاي جسمي و روحي در اثر آزمايشاتي فرارواني ايجادشده كه شخص شما و كارورزانتان بدون اطلاع اين افراد ازماهيت و عواقب آزمايش، بر روي آنها انجام مي داديد.

از تناقض ماهوی این پاراگراف بگذریم که چطور جناب شهروند در نامه ای که مخاطبش ایلیا است٬ چرا خبر از یکی از حساس ترین مطالب و علی الظاهر مخفی ترین مطالب به کسی می دهد که آن کار توسط خودش (ظاهرا) انجام شده است. سوال اینجاست که این شواهد بدست آمده درباره چنین مطلب مخوف و طبیعتا سکرتی٬ چطور به دست شهروند رسیده است؟ در بهترین تحلیل می توان اینگونه نتیجه گیری کرد که او در بین ما و از ماست...

یک رفتار جالب جناب شهروند هم که خوشبختانه مستند آن در همین اینترنت وجود دارد کامنتی است که برای یکی از دوستان من در وبلاگش گذاشته است. این دوست من که از شاگردان نزدیک و کاملا شناخته شده استاد است٬ وبلاگش را از بیست و هشتم آذر سال ۱۳۸۵ یعنی ماهها قبل از دستگیری استاد آپدیت نکرده بود و موضوع وبلاگش هم هیچ ارتباطی به استاد و تعالیم ایشان و ... نداشته و ندارد٬ یک علاقه صرفا شخصی برای ایشان که به داشتن این علاقه هم در بین برخی شاگردان استاد معروف هستند و اتفاقا به شهادت کامنتهای موجود در وبلاگ ایشان٬ این وبلاگ چندان خواننده هم نداشته است. به عبارت دیگر وبلاگ ایشان در جریان مقابله شاگردان ایلیا با موج تهمت پراکنی اینترنتی ایجاد نشده بود که از این طریق شناخته شود. جناب شهروند در تاریخ ۲۴ آذر سال ۱۳۸۶ یعنی قریب به یک سال بعد٬ همین متن مورد بحث را به صورت کامنت برای ایشان می گذارند. در این وبلاگ صجبتی هم از استاد عزیز نشده بود که بگوییم شهروند پاسخی به ایشان داده است. این دوست ما تحلیلش این بود که احتمالا این کامنت یک پیام ویژه برای اوست تا نسبت به ایلیا تردید پیدا کند. چه تحلیل ایشان درست باشد و چه نباشد٬ این رفتار نشاندهنده شناخت نسبتا کامل شهروند نسبت به مجموعه و حتی شناخت افراد کلیدی تر آن است و اصرار ایشان به اینکه پیامش به افراد شاخص تر برسد.

اما از طرف ديگر جناب شهروند آورده‌اند كه:

"سالهاي گذشته خودتان ماهانتا , اواتار, يا سات گورو بوديد امسال به طور كلي نظام آواتاري و گوروئيسم را مردود اعلام مي كنيد.

تا ديروز انواع كتابهاي عرفان مدرن شرقي و غربي را كه بعضي از آنها شديدا "انحرافي و گمراه كننده بودند, در ابعاد گسترده تبليغ و منتشر مي كرديد امروز اصرار داريد مكتوب شود: هيچ يك از عرفان هاي شرقي و غربي مورد تاييد و تصديق استاد فتاح قرار ندارند."

اگر تاكنون بر اساس نشانه‌هايي كه جناب شهروند از خودشان بروز داده‌اند به اين نتيجه رسيده‌ايم كه شهروند از قديم الايام همراه استاد بوده‌اند و يا با ايشان آشنايي داشته‌اند، اين پاراگراف به يكباره همه چيز را عوض مي‌كند. براي بررسي اين موضوع به سال 77 برمي‌گردم، زماني كه كتاب جريان هدايت الهي به عنوان اولين نسخه مكتوب سخنراني هاي استاد عزيزمان منتشر شد. اين كتاب با مجوز از اداره ارشاد قم در تيراژ 5000 جلد چاپ گرديد، در آن زمان جلسات استاد به طور دوره‌اي برگزار و بعد متوقف مي‌شد. حداقل يك علت آن كه من در جريانش بودم، فراهم نبودن مكان جلسه بود. در آن زمان جلسات بيشتر در مكانهاي عمومي مثل فرهنگسراها برگزار مي‌گرديد و از طرف ديگر براي برگزاري جلسات پولي دريافت نمي‌شد كه بتوان سالنهاي خصوصي را براي اين كار اجاره نمود و طبيعتا جناب شهروند بايد اينها را بدانند.

سخنراني‌هاي استاد به گونه‌اي بود كه افراد مشتاق حضور در جلسات بعدي مي‌شدند. هر كدام هم به دليل بهره‌اي كه از اين جلسات مي‌بردند كسان ديگري را دعوت مي‌كردند كه در جلسات حضور يابند. اما همانطور كه گفتم، به دلايل مختلف گاه برگزاري جلسات متوقف مي‌شد و مدتها خبري از آن نبود. در اين شرايط شماره‌هاي تماسي كه نقش روابط عمومي و پاسخگويي به سوالات را برعهده داشت، پر از تماس‌هاي افرادي بود كه پيگير جلسه بعدي بودند.

كتاب جريان هدايت الهي در چنين شرايطي منتشر شد. مثل هر ناشر ديگري در اين شرايط مي‌بايست ناشر اين كتاب، كه از مجموعه‌هاي مرتبط با تعاليم استاد بود، از اين خلا بهترين استفاده را كرده و سرمايه‌اش را چند برابر كند. و جناب شهروند كه از قديم الايام با ما و در بين ما (ظاهرا) بوده‌اند بايد اينها را بدانند.

اما اين اتفاق نيفتاد. كتاب به صورت خيلي محدود به صورت دست به دست بين شاگردان نزديك‌تر استاد توزيع شد. براي كسي كه مايل است اين موضوع كليدي را مستند تحقيق كند كافي است سال انتشار كتاب را با سال توزيع عمومي كتاب مقايسه كند. كتاب مجوزش را از معتبرترين جاي ممكن گرفته بود و قانونا توزيعش مشكلي نداشت و ديديم كه سالها هم توزيع شد و كسي جلويش را نگرفت. و قاعدتا جناب شهروند بايد اينها را بدانند، اگر دربين ما و از ظاهرا نزديكان استاد بوده‌اند.

همان زمان براي ما (حداقل خودم را مي‌گويم) اين سوال وجود داشت كه چرا كتاب توزيع عمومي نمي‌شود ...

تا آن كه اتفاق ديگري افتاد. كتاب به صورت غيرقانوني از طرف افراد نامعلوم تكثير و توزيع شد و اين در شرايطي بود كه كتب اصلي چاپ شده و آماده در انبار انتشارات قرار داشت. خلا موجود كار خودش را كرده بود. حتي نسخه‌هايي از آن به خارج از كشور رفته بود. اين شد يك دليل (كه من خبر دارم، احيانا دلايل ديگري نيز در كار بوده است) كه هسته مركزي تصميم‌گيري در جمعيت ال ياسين تصميم به توزيع عمومي كتاب گرفت. اگر اشتباه نكنم اين موضوع به نيمه دوم سال 1378 باز مي‌گردد. کتاب سال ۷۷ چاپ ولی توزیع عمومیش حدودا یک سال (احتمالا بیشتر از یک سال٬ چون متکی به حافظه می گویم حداقل را ذکر کردم که خطا نباشد).

از طرف مقابل، مثل هر كس ديگري كه به محور ارتباط معنوي مردم تبديل مي‌شود شايعاتي در باره استاد شكل گرفته بود. اين اتفاق تازه‌اي نيست. همين الآن هم شايعاتي درباره برخي افراد موجه و شناخته شده وجود دارد كه به دليل اعتباري كه در حكومت دارند، اعتراض جدي درباره آنها نمي‌شود والبته من عميقا معتقدم كه خود بندگان خوب خدا هم مخالف اين شايعات هستند اما به نظر كاري نمي‌توان كرد ... اين شايعات همان چيزهايي هستند كه امروز به دروغ به عنوان ادعاهاي ايلياي بزرگ از آن ياد مي‌شود. برخي مي‌گفتند كه او امام زمان (ع) است. برخي معتقد بودند كه او مسيح (ع) است. برخي او را در حد پيامبري جديد مي‌دانستند و ...

در همان مقدمه کتاب جریان هم که الآن وارونه جلوه داده می شود٬ مرحوم فرشاد مرادی ضمن بیان واقعیاتی از استاد٬ این شایعات را طرح و در نهایت به صراحت و به استناد کلام استاد همه را مردود اعلام کرده اند.

جهت ياد آوري به جناب شهروند، كه البته قاعدتا ايشان بايد اين موضوع را به خوبي بدانند، در آن زمان نيروي مخالف جدي مثل وزارت اطلاعات يا نيروي انتظامي يا ... در سر راه نبود و خيلي راحت اين شايعات مي‌توانست به موضوع سوء استفاده از افراد تبديل شود. اما روند جريانات چيز ديگري بود. و جناب شهروند كه ناگفته ادعاي همراهي طولاني مدت را با ما داشته‌اند بايد اين موضوعات را بدانند.

در همان زمان چند نفر از شاگردان استاد مسئول رسيدگي به اين موضوع و موضوعات مشابه (موضوعاتی چون شکل گیری احتمالی روابط ناسالم در بین شاگردان٬ سوء استفاده از تعالیم استاد و مهمتر سوء استفاده از نام خدا و ...) شدند. دو نفر از اين افراد در اثر طوفان شايعات و زندان و ... الآن به مخالفان استاد و شايعه سازان عليه ايشان بدل شده‌اند اما اگر با خودشان صادق باشند اين موضوعات برايشان روشن است. در آن زمان یکی از کارهای اينها این بود که شايعات را رصد مي‌كردند و گزارش مي‌دادند كه مثلا فلاني در فلان جلسه گفته كه ايليا مثلا (نعوذ بالله) خداست! بعد اين افراد واكنش نشان مي‌دادند به تناسب شايعه موجود. اما اين گروه نه تخصص لازم را داشت و نه امكانات آن را. توضيح اينكه برخي از اين دوستداران افراطی استاد که از این دست حرفهای غلو آمیز (البته از روی علاقه و بدون سوء نیت) درباره استاد می زدند متوجه شده بودند كه كساني با اين رفتارها مخالفند و واكنش نشان مي‌دهند، بنابراين جلوي آنها رفتار معمولي خود را كنار مي‌گذاشتند و حرف دلشان را نمي‌گفتند بنابراين كمي كار حالت اطلاعاتي پيدا كرده بود و كنترل آن از توان چند انسان معمولي خارج. بيشتر شاگردان نزديك استاد همه اينها را مي‌دانند و حتي اين افراد را هم مي‌شناسند و غير از آن دو نفر كه گفتم مسيرشان را عوض كرده‌اند مابقي احتمالا در صورت ضرورت شهادت خواهند داد و حتي اگر هم شهادت ندهند آنقدر موضوع عيان شده بود كه غير از آن‌ها تعداد بسيار زيادي به آن شهادت خواهند داد. در هر حال واكنش آن گروه چندان موثر نبود.

مي‌خواهم قسمت كليدي اين بخش از صحبتم را بگويم، پس اجازه دهيد يك مرور سريع به اين مقدمه نسبتا طولاني بكنم: بين سالهاي 77 تا 79، جلسات عمومي استاد برگزار مي‌شد و به دلايلي متوقف مي گرديد، افراد مشتاق روز به روز بيشتر و درخواستشان براي برگزاري جلسه بيشتر مي‌شد. كتاب سخنراني‌هاي استاد در اين شرايط چاپ ولي توزيع عمومي نشد. در حالي كه در بازار خلاء آن به طور جدي بود. كتاب به صورت غير قانوني و از طرف افراد نامعلوم تكثير و توزيع شد. شايعاتي درباره استاد شكل گرفته بود و گروهي براي مقابله با اين شايعات تشكيل شده بود اما جمعيت ال ياسين براي مقابله با اين شايعات مجبور نشده بود، چرا كه در آن زمان هيچ نيروي مخالف جدي دولتي يا غير دولتي (مثل وزارت اطلاعات، سپاه يا ...) وجود نداشت. واكنش گروه مذكور رضايتبخش نبود و شايعات بيشتر و بيشتر مي‌شد ...

در اين شرايط و در سال 1379 بود كه بيانيه رسمي جمعيت آل ياسين منتشر شد. در اين بيانيه پاسخ روشن و محكم اين شايعات داده شده بود. خوشبختانه اين بيانيه در سطح وسيع توزيع شد طوري‌ الآن هيچ كس نمي‌تواند آن را انكار كند. اين بيانيه به بسياري ادارات فرستاده شد. به دفتر بسياري مراجع داده شد. به دفعات در جلسات شاگردان استاد خوانده شد و خط مشي حركتي و اصول اعتقادي جمعيت آل ياسين در آن به طور كامل تبيين شد. متن اين بيانيه در سايت رسمي جمعيت ال ياسين قرار دارد و جناب شهروند قاعدتا بايد به خوبي اين مسائل را بدانند، اگر آنطور كه از متنشان برمي‌آيد، از قديم با ما و همراه ما بوده‌اند.

جناب شهروند، هيچ زمان و در هيچ سخنراني و يا نوشته‌اي ايلياي بزرگ خود را آواتار يا گورو يا ... آنطور كه شما گفته‌ايد، معرفي نكرده و كه اگر چنين اصراري بر اين موضوع بود بهترين راه آن همان زمانی بود که ظاهرا همه چیز برای بیان چنین چیزی مهیا و امکان سوء استفاده هم وجود داشت. اگر قرار بود آنطور که برخی مدعیند کتاب جریان هدایت الهی چنین فضایی را ایجاد کند آن پاسخ استاد درپاسخ سوال كسي بود كه مي‌پرسد شما چه كسي هستيد؟ حذف و یا به جای آن پاسخ مناسبی آورده می شد.

جناب شهروند! من هم كه ادعاي همراهي چندين ساله با ايشان را دارم هنوز نمي‌دانم ايشان حقيقتا كه هستند (حقيقتا و الا نام و نشان و ... را كه بنده از سالها قبل٬ قبل از این افشاگری! اداره ادیان و فرق وزارت اطلاعات مي‌دانستم). خود بنده به دفعات شاهد اين بوده‌ام كه شايعاتي چون امام زمان (ع) و مسيح (ع) و ... را صراحتا رد كرده‌اند ...

و اگر استنادتان بر مقدمه كتاب جريان است، همانطور كه در پست اولم و همچنین چند سطر قبل گفته‌ام و اگر هم نگفته بودم خودتان قاعدتا بايد مي‌دانستيد، در هيچ جاي مقدمه كتاب نيامده كه استاد گفته‌اند من "روح خدا هستم و ..." بلكه به نقل از شاگردان نظراتي گفته شده و دست آخر هم به صراحت گفته شده كه "او همه اينها را مردود مي‌داند". و اگر به مقدمه کتاب استناد می کنید باید به همه مقدمه استناد کنید و نه بخش مورد نظر خودتان٬ که در همان بخش مورد نظر خودتان هم هیچ حرف خلاف واقع و نادرستی گفته نشده است.

و مطلب دوم اينكه به فرض محال كه چنين ادعايي مطرح بوده است. جناب شهروند شما دقيقا از جملات متن بيانيه رسمي جمعيت استفاده كرده‌ايد "نظام آواتاري و گوروئيسم را مردود" و "هيچ يك از عرفان هاي شرقي و غربي مورد تاييد و تصديق استاد فتاح قرار ندارند." و انتشار آن را به "امروز" نسبت داده‌ايد. چيزي كه حداقل 7 سال قبل منتشر و توزيع شده است. و خوشبختانه آنقدر اين بيانيه به صورت افراطي توزيع گرديده و به جاهاي مختلف فرستاده شده كه حتي يك دروغگوي مطلق هم نمي‌تواند آن را انكار كند. اما متعجم که چرا شما انتشار آن را به "امروز" یعنی سال ۸۶ (زمان نوشته شدن متن شما) نسبت می دهید.

حالا من مي‌مانم و تحليل متن شما. از يك طرف شما به نكات ريزي اشاره كرده‌ايد كه درستند و فقط شاگردان نزديك استاد از آن مطلعند و يا جايي مثل وزارت اطلاعات، از طريق شنود و ... و از طرفي اين خطاهاي آشكار در متن شما به چشم مي خورد ...

از طرفي شما برخي نظرات شاگردان استاد را كه وزارت اطلاعات آن را مردود مي‌داند در متنتان تاييد كرده‌ايد و از طرفي متنتان در همسويي و همراهي با جرياني است كه از طرف وزارت به راه افتاده است ...

از طرفي شما (مدعي هستيد كه) به خوبي جريان تعاليم استاد را مي شناسيد و از همان سالهاي اوليه انحراف جدي را در اين تعاليم ديده‌ايد و از طرفي صداي شما دقيقا زماني در مي‌آيد كه استاد عزيز ما توسط وزارت اطلاعات دستگير مي‌شود ...

جناب شهروند

دوستان عزيزم، شاگردان ايليا

مخالفان محترم ايلياي عزيز (آنها كه با بيان خوش فقط نقد مي‌كنند و قصد خير دارند)

مخالفان نامحترم ايلياي عزيز (آنها كه فقط دشنام مي‌دهند و خود را نامحترم گردانيده‌اند)

و به طور كلي خوانندگان اين وبلاگ

براي بنده ذره‌اي اهميت ندارد كه شهروند اطلاعاتي هست يا نه. نهايتش اطلاعاتي هم باشد، چه توفيري به حال من و شما دارد ...

آن چيزي كه برايم اهميت دارد خصلتي است كه در شهروند وجود دارد و اين بخش از تحليل متن او متمركز بر آشكار كردن اين خصلت است. خصلتي كه در هر حال مذموم است، چه شهروند اطلاعاتي باشد، چه منتقد باشد، چه شاگرد ايلياي عزيز باشد و ...

به نظر من جناب شهروند يا منافق است و یا دروغگو و در بهترين شرايط جاهل و متعصب (والبته شاید هر سه مورد با هم).

چرا؟ چون با توجه به آنچه خود جناب شهروند از خود بروز داده اند دو حالت غالب و یک حالت مغلوب (با احتمال وقوع ضعیف) در مورد ایشان باقی می ماند:

ايشان از شاگردان نزديك استاد بوده اند و از همان سالها قبل به انحرافاتي (به زعم خودشان) پي برده‌اند اما تا زماني كه خيالشان با دستگيري استاد و چند نفر ديگر راحت نشده و تا زمانی که ظاهرا مجموعه آل ياسين در موضع ضعف (ظاهرا) قرار نگرفته٬ فقط در بين شاگردان استاد به عنوان يك عامل قابل اعتماد باقي مانده‌اند و هيچ واكنشي هم نشان نداده‌اند. توجه داشته باشيد كه در اين فرضيه موضوع ارتباط با وزارت اطلاعات مطرح نيست كه بخواهيم اين حضور ايشان را بر اساس وظيفه مرتبط با حكومت اسلامي تلقي و توجيه كنيم. و تاكنون نيز بين شاگردان نزديك استاد فقط يك نفر به مخالف استاد بدل شده كه ايشان هم مكررا به هر كس كه از شاگردان استاد برخورد مي كند مي‌گويد من كاري به اين كارها ندارم و دنبال زندگي خودم هستم.

پس در اين فرض ما با كسي مواجه هستيم كه وظيفه دولتي ندارد، شاگرد نزديك استاد هم محسوب مي‌شود٬ اما پنهان است و خودش را هم مردانه نشان نمي‌دهد اما تخريب مي‌كند و اتهام مي‌بندد و البته در نقدهاي بعدي هم خواهيم ديد كه چقدر اين اتهامات بي‌پايه و سست بنياد هستند. جناب شهروند! تا آنجايي كه من مي‌دانم نام اين خصلت نفاق است.

فرض دوم اينست كه شهروند مامور اطلاعات است و تمام ريزه كاريهايي را كه درباره مجموعه مي‌داند نتيجه شنود، نفوذي و مجموعا عمليات وزارت اطلاعات است. در اين صورت شهروند دروغگوست چرا كه اولا خودش اطلاعاتی بودنش را نفي كرده و ثانيا به طور قطع از اینکه ایلیای عزیز هیچ گاه از خودش ادعایی نکرده٬ از موضوع چگونگي انتشار كتاب جريان هدايت الهي، موضوع زمان انتشار بيانيه رسمي، موضوع دليل پنبه گذاشتن در گوش٬ مطلب بخشیدن نیمی از تهران و ... بايد مطلع باشد. و اين نفي مطلق حقيقتی که شخص می داند و وارونه نمايي آن صفتي است كه به آن دروغگويي مي‌گويند.

و اما بر اساس يك احتمال ضعيف، ايشان يك محققي بوده كه مثل بقيه مردم در جريان قرار گرفته‌اند و حالا نظرشان را بيان مي‌كنند. كه البته اين فرض بسيار دور از واقعيت و تقريبا منتفي است اما اگر هم به فرض اينطور باشد، كسي كه توانسته باشد تا اين حد اطلاعات كسب كند، قطعا از حقايق مربوط به جريان تعاليم ايلياي بزرگ مطلع است و فقط يك تعصب جاهلانه مي‌تواند يك انسان را به اين سمت ببرد كه چنين اظهار نظر كند.

و همينجا هم توضيح دهم كه منظورم اين نيست كه الزاما هر كسي چيزي در مخالفت ايليا گفت حتما متعصب جاهل است. خير اين صفت را براي فردي با مختصات شهروند و آن هم در فرض تقريبا غير محتمل سوم به كار مي‌برم. كسي كه تا اين حد توانسته اطلاعات دقيقي جمع آوري كند اما قضاوتش اين شده كه مي‌بينيم. والا به نظر من بسياري از مخالفان ايليا مشكلشان نبود آشنايي كامل با ايشان، تحليل اشتباه برخي ظواهر، اشتباهات من و امثال من كه خود را شاگرد استاد مي ناميم و مغلوب شدن در مقابل موج شايعات راه اندازي شده عليه استاد عزيزمان است.

جناب شهروند، اگر خواننده اين متن هستيد بدانيد كه سه صفت فوق را به عنوان توهين به شما نگفتم، به عنوان چيزي كه در متن شما مي‌بينم عرض مي‌كنم و اگر لغاتي براي بيان اين صفات مي‌يافتم كه معنا را مي رساند ولي شائبه توهين را نداشت، يقين بدانيد از آنها استفاده مي‌گردم. براي شما هم اين حق را قائلم كه از خودتان دفاع كنيد و اگر من اشتباه مي‌كنم روشنم نماييد. به شما هم حق مي‌دهم كه اگر صفتي را در من مي‌بينيد به همين شيوه و يا حتي بسيار بهتر، و البته به همين صراحت روشنش كنيد كه در اين صورت در حق من لطف كرده‌ايد. اين را صميمانه مي گويم. خوشبختانه هم اسم من مستعار است و هم اسم شما و نه كسي من را مي‌شناسد (بجز یک نفر که می داند اسم شناسنامه ای من چیست) و نه شما را بنابراين شائبه تهمت زني هم از بين مي‌رود. بنابراين راحت حرفتان را بزنيد.

و اين وعده من به شما كه اگر مايل بوديد و بنده را لايق دانستيد، جوابيه احتمالي شما را در همين وبلاگ منتشر خواهم كرد، چرا که معتقدم اگر حرفم باطل است٬ بگذار همینجا بی اعتبار شود و اگر حق است هر جوابیه ای که شما بنویسید خودش بر حقانیت من شهادت خواهد داد. هر چند شايد اين وبلاگ آنقدر خواننده نداشته باشد كه شما صرافتي در اين كار بيابيد.

پس من منتظرم

و البته اين نقد ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط محمود  | 

                                       بسم الله الرحمن الرحيم

طي حدود 10 ماه از زمان دستگيري استاد عزيزمان، ايليا، توسط اداره اديان و فرق وزارت اطلاعات تاكنون، به جرات مي‌توانم بگويم كه تنها كسي كه حملاتش به ايشان مقداري بار استدلالي هم داشت كسي بود به نام شهروند.

بار استدلالي مطلب ايشان را در مقايسه با رفتار همين اداره اديان و فرق وزارت اطلاعات در وبلاگ ها و رسانه‌ها و روزنامه‌ها و امثالهم عرض مي‌كنم، والا در همين مجموعه نوشتار ميزان استحكام استدلال‌هاي ايشان را نقد خواهم كرد. آنچه در رسانه‌ها براي عموم مردم و از طريق شايعات براي شاگردان ايليا منتشر شد،‌ استدلال نبود كه تخريب بود. مواردي كه صفت‌هاي منفي را به ايشان، چه در زمان كودكي و چه در زمان حال منتصب مي‌كرد. مواردي كه بسياري از آن‌ها اگر هم وجود داشته باشند «جرم» نيستند و آن‌ها هم كه «اگر درست باشند» جرم هستند، جاي طرحشان در دادگاه است و تازه به فرض هم كه اثبات شوند، طرح آن براي عموم نيازمند حكم قضايي است و اين هم جنبه‌اي ديگر از عدالت اسلامي است كه برادران محترم! اداره اديان و فرق به آن معتقدند. آري اگر نوشته آقاي شهروند را داراي بار استدلالي مي‌دانم، در مقايسه با اين رفتار اداره مذكور عرض مي‌كنم.

همينجا از تمام دوستداران ايليا و حتي مخالفان ايشان صميمانه درخواست مي‌كنم كه اگر در نقد مستدلانه استاد عزيزم، ايلياي بزرگ، و يا نقد كتاب جريان هدايت الهي و ساير آثار مرتبط با ايشان و ... در اينترنت و يا جاي ديگر مطلبي سراغ دارند، آدرسش را به من بدهند، يا بر حق است، كه ما از استادمان آموخته‌ايم كه در هر شرايطي حق‌جو باشيم، و يا باطل است كه در آن صورت با درك باطل بودن آن استدلال، ايمانمان به بر حق بودن استادمان قويتر مي‌شود و ريشه مي‌دواند. اين همان اتفاقي است كه تاكنون هم افتاده است. كارمندان اداره اديان و فرق تصورشان اين بود كه با تخريب ايليا افراد از اطرافش فرار مي‌كنند، غافل از اينكه توجه نداشتند كه اينان با يك سري افراد اهل تفكر و اهل تحقيق مواجهند، و به جز چند نفري معدود، تحت تاثير جو تبليغي قرار نمي گيرند و اگر هم قرار بگيرند در آن جو مستقر نمي‌شوند و خروجي كار اين كارمندان هم اين شد كه ايلياي عزيز بسيار بيشتر از قبل محبوب دل‌ها گرديد، درست عكس آن هدفي كه داشتند.

به اصل صحبتم برگردم، نوشته آقاي شهروند. در بررسي اين متن، اولين كاري كه كردم، نسبت به آن موضع بي‌طرفي گرفتم. اين پيشينه ذهني كه شهروند از ماموران وزارت اطلاعات است، يا قصدش تخريب بوده، آدم بدي است، منافق است و ... را (حتي المقدور) كنار گذاشتم. اين كه مي‌گويم «حتي المقدور» به اين دليل است كه خود جناب شهروند كاري كرده‌اند كه اتخاذ موضع بي‌طرفي را مشكل كرده‌اند (اين موضوع را با ذكر مصاديق باز خواهم كرد). اين بود كه چند بار كل متن را مطالعه كردم تا شاكله كلي و جهان بيني نويسنده را بيشتر دريابم. درك اين كليت به نظرم مهمترين قدمي است كه منتقد بايد بردارد. نمي‌توان يك جمله از يك متن را بيرون كشيد، روي آن مانور كرد و بر اساس آن حكم داد و اين همان كاري است كه ماموران اداره اديان و فرق و بسياري از منتقدان ايليا و فراتر از اين تمام مخالفان تعاليم الهي و بخصوص تعاليم قرآن، بر آن متكي هستند. كسي كه بخواهد اسلام را دين تروريستها معرفي كند، سراغ آيات خاص و برخي عملكردهاي بزرگان اسلام مي‌رود، آنها را برجسته مي‌كند و بر اساس آن نتيجه مي‌گيرد. به همين شيوه، كسي كه بخواهد ايليا را مبلغ مسيحيت تحريف شده معرفي كند، از بين صدها ساعت سخنراني، يك جمله را بيرون مي‌كشد و ... تازه اين شيوه عقلاي اين گروه (اداره اديان و فرق) است. برخي هم كه از خودشان حرف در مي‌آورند و به ايليا نسبت مي‌دهند كه تو در فلان جا اين را گفتي و ... بعد از كشفيات سلمان پارسی درباره ديدگاه طيفي از دانشمندان غربي در خصوص فرقه بودن نظام جمهوري اسلامي ايران، در اينترنت به سايتي برخورد كردم كه شاخص‌هاي فرقه‌اي را ليست كرده بود و براي اثبات هركدام از آن‌ها چند آيه از قرآن آورده بود و نهايتا نتيجه گرفته بود كه محمد (ص) رهبر يك فرقه بوده است! حالا اگر جناب شهروند مطالب اين سايت را بخوانند احتمالا خواهند گفت كه قرآن شان نزول دارد، محكم و متشابه دارد،‌ ناسخ و منسوخ دارد و الخ. بله جناب شهروند. نه قران بلكه محصول كار هر كسي را بايد در فضاي توليد آن محصول، در كنار گذشته و آينده آن، با شناخت مخاطب آن و از همه مهمتر با نتيجه آن محصول تفسير كرد ...

نوشته جناب شهروند (که احمد جدیدا آن را در وبلاگش گذاشته است)، از چند قسمت كاملا مجزا و كوتاه تشكيل شده و ظاهرا ايشان معتقدند كه در هر قسمت حجت را بر خواننده تمام كرده‌اند و بنابراين من هم فرض را بر اين گرفتم كه اين تمام چيزي است كه ايشان در توان داشته‌اند. و اگر زماني ايشان مدعي شوند كه فضاي كامنت‌ها كم بود و نتوانستم نظرم را به طور كامل بيان كنم و ... جواب بنده اين خواهد بود كه اگر اين موضوع (واكنش درقبال ايليا) برايتان خيلي مهم بود، مي‌توانستيد به چندين طريق نظرتان را به طور كامل منتشر كنيد كه ساده‌ترين و در دسترس‌ترين آن‌ها وبلاگ نويسي بود و دوم اينكه هنوز هم دير نشده، مي‌توانيد اين نقيصه را برطرف كنيد.

و بخشي از زمان من مصروف بررسي اين موضوع شد كه اين جناب شهروند كيست؟ شيوه من براي رسيدن به پاسخ اين سوال پي‌گيري نشانه‌ها بود. نشانه هايي كه ايشان از خودشان بروز داده‌اند، در طول متن. اين را مي‌توانيد در پست بعدي من بخوانيد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:26  توسط محمود  | 

                                   بسم الله الرحمن الرحيم

خدا عاقبت این مدیر اداره ادیان و فرق و کارمندان و کارشناسان آن اداره محترم! را به خیر بگرداند. اینان جریانی از دروغ و جهل و نادانی را به راه انداخته اند و با خود دارند عده ای را نیز به داخل چاه می کشند. عده ای که یا مقهور قدرت خیالی این اداره شده اند٬ یا فکر می کنند که چون اینها متصل به وزارت اطلاعات هستند حرفشان حجت است٬ یا چون می بینند که این برادران گمنام! مدام از رهبری و حکومت و ... خرج می کنند پس لابد خبری هست. کسانی که فکر می کنند هر رسانه ای که مدعی ولایت و رهبری و امثال اینها بود حتما هر چیزی بگویند وحی منزل است و ...

خدا عاقبت این مدیر اداره ادیان و فرق و کارمندان و کارشناسان آن اداره محترم را به خیر کند٬ که دارند روح خودشان را ارزان می فروشند. اینهمه شایعه٬ اینهمه هتک حرمت٬ اینهمه دروغ٬ اینهمه مطلب باطل پخش شده در تلویزیون و رادیو و روزنامه٬ اینهمه بولتن پخش شده در نهادهای مختلف همگی دروغ و افترا٬ آنهم درباره یک معلم بزرگ الهی ...

و از آن بدتر کسانی که ندانسته حرف اینها را تکرار می کنند٬ اینها از این جهت مقصرند که نشانه های باطل را دیدند٬ ولی اهمیت ندادند. از این جهت که زود قضاوت کردند٬ چقدر در قرآن درباره این موضوع هشدار داده شده است٬ در قالب تمثیل٬ در قالب برخورد نادانان با اولیاء الهی و یا با بیانات مستقیم.

مدتي قبل مطلبي را در وبلاگ احمد ديدم، كه ايشان درباره استاد عزيزم ايليا آورده بودند. در همان نگاه اول متوجه شدم كه نويسنده به شدت تحت تاثير سخنان آقاي حجه الاسلام دكتر فعالي چنين مطالبي را نوشته‌اند٬ هر چند بعدا احمد آقا منکر این موضوع شدند و نوشتند که: (عین جملاتشان را می آورم) «نمی دانم چرا دوستان شما تلاش می کنند من وآقای فعالی و...را همه یک کیسه کرده وتفکرات من را منشعب از آنها بداند با این که ایشان یکی اساتید خیلی خوب در کلام جدید وادیان است ولی بنده تا کنون افتخارشاگردی ایشان را نداشته ام »
و من به این نتیجه رسیدم که احتمالا احمد آقا و آقای فعالی از یک نفر چیزی را شنیده اند و یا مثلا ممکن است دو مطلب دقیقا منطبق بر هم٬ همزمان به آقای فعالی و احمد آقا الهام شده است! چون واقعا مطالبشان خیلی شبیه به هم است.

باری٬ هر چه از در استدلال (و نه احساسات انكار ناپذيرم نسبت به ايليا) وارد شدم، از اين در كه برادر من وقتي در متن کوتاهی كه نوشته‌اي ده، پانزده دروغ آشكار وجود دارد، ديگر قابليت استناد ندارد و ... افاقه نكرد كه نكرد. اين احمد آقا مدام حرف خودش را مي‌زد. مثل اينكه يك چيزي را از اول پذيرفته بود و ديگر در گوشش به روي همه چيز بسته بود. بعد از مدتي اين احمد آقاي ما قسمت كامنتهاي وبلاگش را فيلترگذاري كرد، تا آنها را كه صلاح مي‌داند بياورد و مابقي را نه!  ودليلشان هم توهين به نظام و مقدسات بود و چه دليل آشنايي بود٬ دلیلی که هر کسی را می شود با آن صامت کرد! در صورتي كه من مدام كامنتهاي وبلاگ ايشان را مي خواندم و توهيني نمي‌ديدم مگر از طرف خود احمد آقا. البته يكبار يك نفر از دوستداران ايليا هم واقعا توهين آميز نوشته بود كه همانجا نظرم را دادم كه با اين ديالوگ موافق نيستم. بعضي از مطالب خود من هم در نقد مستدلانه وزارت اطلاعات بود، كه ظاهرا نقد وزارت، توهين به نظام و يا مقدسات است. در نهايت من بعد از فيلتر گذاري ايشان باز هم براي ايشان كامنت مي‌گذاشتم، نه به اميد پابليش شدن آن، به اين اميد كه كمي در ايشان موثر افتد، كه بيشترشان را صلاح نديدند بياورند.

چيزي كه اين احمد آقا خيلي رويش تاكيد داشت اين بود كه يكي به من جواب دهد كه تعاليم ايليا درباره چه ديني است؟ اگر درباره يهوديت و مسيحيت است كه تكليف معلوم است و اگر درباره اسلام است، ايشان در محضر كدام استاد زانو زده ... باز هم هر چه نوشتم كه برادر من چرا همه‌اش دنبال نظرات ديگران هستي؟ خوب خودت برو كتاب جريان را بخوان ببين درباره چه ديني است. آش همان آش بود و كاسه هم همان كاسه. اين احمد آقاي ما دوباره همان كامنت را مي‌گذاشت كه كسي جواب سوال من را نداد!

دست آخر با او يك قرار گذاشتم. گفتم شما يك سوال مرا جواب بده، من هم يك سوال شما را جواب مي‌دهم. شما به من بگو بر چه اساسي، بر اساس كدام نوشته، كدام سخنراني، كدام نتيجه و ... تعاليم ايليا را دنباله تعاليم ساي بابا يا دون خوان يا ... مي‌دانيد؟ من هم به اين سوال شما كه ظاهرا خيلي بر آن اصرار داريد جواب مي‌دهم. واكنش نهايي احمد آقا هم پست جدید وبلاگش بود كه حرف چهار پنج ماه پيش شخصي به نام شهروند را كپي پيست كرد و در وبلاگش آورد. اين احمد آقاي ما باز هم از خودش چيزي نياورد.

واقعيتش به نظر من چون نگاه احمد آقا و امثال ایشان به موضوع٬ نگاه محققانه نيست، (اين را بر اساس آنچه تا الآن از ايشان ديده‌ام مي‌گويم) و ايشان از کسانی که قبولشان دارند چیزی را شنیده اند٬ به آن یک چیز محكم معتقد شده‌اند و نظرشان هم لايتغير است، و به دلايل ديگر، بعيد است اين مجموعه نوشتار چيزي را براي ايشان تغيير دهد. اما در متني كه جناب شهروند نوشته‌اند آنقدر مطلب به ناحق و غير مستدل آمده، كه هرچند سطح استدلالي پاييني دارند، اما به هر حال شبهه هستند و بايد پاسخ داد.

از طرف ديگر، اين نوشتار دليل ديگري هم دارد. احمد آقا به سوال من جواب نداد ولي من به وعده‌ام، قبل از رسيدن موعدش عمل خواهم كرد، انشاءالله.

نگاه من به احمد آقا و امثال ایشان٬ نگاه به شخص ایشان نیست. به هر حال هر کسی اعتقادی دارد و خودش هم در نهایت پاسخگو خواهد بود. من به احمد آقا به عنوان محصول و خروجی آن جریانی نگاه می کنم که در ابتدای متنم به آن اشاره کردم. جریانی که تراکم بدی و پلیدی آنقدر در آن زیاد است که افرادی چون احمد آقا قدرت شک کردن در مقابل آن را ندارند٬ همان استراتژی دروغ بزرگ گوبلز٬ وزیر تبلیغات آلمان نازی و خدا می داند اداره ادیان و فرق وزارت اطلاعات تاکنون چقدر احمد آقا تولید کرده است و تا کی می خواهد بار این مسئولیت را بر دوش بکشد.

بر این اساس یک دلیل اصلی تر نوشتن این مجموعه نوشتار این است که تاریکی و جهل و پیروی از باطل را در حد توانم در این جریان به تصویر بکشم. کاری که بسیاری از دوستانم نیز تاکنون کرده اند.

و باز هم از طرف دیگر٬ این نوشتار دلیل دیگری هم دارد ...

من این کارم را از پست بعد آغاز خواهم کرد.

خداوند من را هدايت كند، که سخت نیازمند رحمت اویم. آمين٬ یا رب العالمین.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:17  توسط محمود  | 
اولين مطلبم را از چهار مقدمه ابتداي كتاب جريان هدايت الهي، كه سه تاي آنها نوشته مرحوم فرشاد مرادي (پيما الهي) يكي از شاگردان برجسته استاد ايليا آغاز مي‌كنم.

ادامه مطلب را بخوانید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط محمود  |